|
نبشت های من
|

دکتر آیدین پورمسلمی:
برای بسیاری چون من شرکت در انتخابات دهم جنبه ای ایجابی و نه سلبی و در
جستجوی تعالی جریانی اجتماعی بود که فرسنگها از انتخاب منفعلانه بد و بدتر
و یا تنها با هدف مخالفت با روند حاکم فاصله داشت. انتخابی که مبتنی بر
باور قلبی به جریان اصلاحات به عنوان گفتمانی در درون چهارچوب جمهوری
اسلامی بود و ما در این مسیر هرگز به اهداف نخستین پیدایش نظام و ارزشهایی
که انقلاب را رقم زدند پشت نکرده ایم و از این روست که در این روزهای
دشوار و پیچیده به خوبی می دانیم که چه چیزی را و از کدامین مسیر می جوییم
و آنچه را ایران ما و جنبش سبز بدانها نیازی ندارند به خوبی می شناسیم
ا1- این جنبش هرگز خشونت را به عناصر خود اضافه نخواهد کرد، زیرا خوب می
داند که خشونت مشروعیت زداست و هیچ هدفی اگرچه درست، از مسیری غلط
سرانجامی نیک نخواهد یافت و در نبرد جنبشی ضد خشونت و جریانی خشونت گرا ،
مشروعیت، به مثابه نبرد حق و باطل و نیک و بد ،عنصری است که سرانجام این
نبرد را رقم خواهد زد.
این جنبش هرگز به خشونت روی نخواهد آورد که می داند در چرخه خشونت، چهره
نخست و عریان قدرت، تعیین کننده سوی پیروز است، حال آنکه در جنبش ضد خشونت
،چهره چهارم قدرت ،به نبرد با چهره نخست بر می خیزد و این میدانی است که
گاهی قدرت یک بیت شعر از پادگانی سرباز مسلح بیشتر است.
این جریان حامیان خشونت را از خود خواهد راند زیرا می داند ،جنبش پیروز در
بستر روح تاریخی ایران ،جنبشی است که به شعر که عنصری مهم از روح ایرانی
است نزدیک باشد و نه خشونت، که دلیل بزرگ محبوبیت نداشتن بسیاری از
جریانهای حاکم و اپوزیسیون نزد مردم این است که شعری در روح این جریانها
جاری نیست.
در سرزمینی که اگر از مردمش بخواهی نامداری از تاریخ خود را به شما معرفی
کنند ،حافظ و نه نادر را نام خواهند برد، جنبشی عاری از نگاهی شاعرانه به
سیاست ،راهی به قلبهای ایرانیان نخواهد داشت که این سرزمین در تمامی تاریخ
خود آرمان بینشی شاعرانه از سیاست را پاس داشته است.
بی شک پیروزی انقلاب ایران اگر عاری از رویایی شاعرانه از سیاست در مقابل
نظامی بود که دیگر شعری برای سرودن نداشت، هرگز به اراده ای ملی بدل نمی
شد و این رازی است که جنبش سبز اصلاحات آنرا فراموش نکرده است
ا2- این جنبش هرگز دست گدایی به سوی بیگانگان دراز نخواهد کرد که هنوز هم
بیش از هر چیز به نخستین اصل شعار بنیادین انقلاب یعنی هدف استقلال ایران
مومن است. این جنبش خوب می داند که هرگز منافع قدرتهای جهانی در ایرانی
آزاد، مستقل و قدرتمند نبوده و نخواهد بود و آنان هرگز در جستجوی بازسازی
تمدنی فرهنگ ساز ، بالنده ، قدرتمند و الهام بخش در چهارراه منافع خود
نیستند
این اشتباهی است که هرگز جنبشی که ریشه در عشق به بالندگی و استقلال
سرزمینش دارد مرتکب آن نخواهد شد و هرگز! هرگز !هرگز! دستی را جز مردم
سرزمینش در معادله قدرت داخلی نخواهد فشرد که حذف از صحنه سیاست داخلی به
دست جهل برادر و هم وطن ،به فشردن دستهای پرطمع بیگانه شرف خواهد داشت
ا3- این جنبش میداند که با چه آرمانی پدید آمده است و از این رو اجازه
مصادره این آرمان را به نفع آنان که همیشه آماده اند بر موجها سوار شوند
نخواهد داد. شگفت! که جنبش مردمی که از دالانهای ناسزا و توهین اپوزیسیون
و جریانهای افراطی عبور کردند تا با به صندوق انداختن رای خود ثابت کنند
تنها تغییر است که تغییر پدید می آورد امروز مورد ادعای کسانی قرار گرفته
که هیچ نقشی در پیدایش این جنبش و هیچ ارتباطی با آرمانهای آن نداشته اند.
بسیاری از ما این روزها اگر در تجمع های خارج از کشور و در حمایت از جنبش
سبز شرکت می کنیم با این هدف است که در کنار حمایت از هم وطنان خود در
داخل ایران و جنبش اصلاحات، که پرسشی بسیار مشخص یعنی سرنوشت رای خود را
دارد، اجازه تصرف این جنبش را به کسانی ندهیم که همین اندازه در باور آنان
از دموکراسی بس ،که به جای برگزاری تجمع برای بیان اندیشه خود، با حضور در
تجمعات این جنبش می کوشند حضور اکثریت را به نفع خود تصاحب کنند و صد
البته هرگز پاسخی به این سوال نخواهند داشت که اگر شما معتقد به همراهی با
این مردم بودید، چرا نه تنها در روز انتخابات از آنها جدا ایستادید، بلکه
آنها را فریب خورده و حتی خود فروخته خواندید؟ و اگر در نظر شما فرقی نمی
کرد که چه کسی و یا جریانی با رای مردم به قدرت برسد امروز در میان مردمی
که همه حضور آنان برای این بوده که بگویند برای آنها این تفاوت وجود دارد،
چه می جویید و چه می خواهید؟
اگر این جنبش از شما و مخالف خوانی و خشونت شما راهی جدا می جوید از
انروست که می داند در فضای انقلابی ، خونین و پر خشونتی که شما ارزو دارید
و سالهاست فرصت آن را در ایران جسته اید ،چون هر شورش غیرمدنی و خشونت
باری ابتکارعمل با خشونت ، اقلیت سازماندهی شده و آماده برای تصرف صدای
اکثریت و وقاحت در دست گرفتن بلندگو و اعلام خود به نام اکثریت است و در
چنین فضای عاری از منطقی، ناچار خرد به حاشیه رانده خواهد شد و ابتکار عمل
از دست فرهیختگان و اندیشمندان جامعه خارج شده و در دست افراد و جریاناتی
قرار می گیرد که به بحران و فقدان اندیشه و تعادل ،برای بقای خود
نیازمندند و این دامی است که این جنبش در آن نخواهد افتاد
جنبش سبز پدید آمد زیرا
در باور ما هر تلاشی برای دستیابی به اقتدار سیاسی چه از طریق سنت و
چه از طریق تجدد بدون انسجام بخشی و بازسازی اقتدار شکوهمند "امپراطوری
فرهنگی ایران" ممکن نمی نماید
ایدئولوژی بسته و نمادگرا همان قدر از باور ما دور است که پروژه کور
و تقلیدی تجدد که هردو در درک یک حقیقت بنیادی ناتوانند، حقیقت این که هیچ
امپراطوری سیاسی ایرانی در بعدی جهانی بدون بازسازی اقتدار امپراطوری
فرهنگی ایران امکان پذیر نخواهد بود
حقیقت این که تکیه تک بعدی بر تنها وجهی از هویت چند وجهی و پیچیده ایرانی
،هرگز قدرت بسیج ساختن همه قوای درونی او برای حرکتی متوازن را نخواهد داشت
موتور توسعه ایران هرگز با تکیه صرف بر یکی از ابعاد سنت، ایرانیت، دین و
یا تجدد روشن نخواهد شد و از همین رو درک شاکله های هویت و فرهنگ ایرانی
در همه ابعاد آن برای بازسازی اقتدار آن ضروری می نماید و از این رو بوده
که ما مسیر اصلاحات را برگزیده ایم و از همین روست که در سقوط در هر
افراطی در نفی هر یک از این شاکله ها هراس داریم
در چنین شرایط دشواری که هر دو سر طیف رادیکالیسم تلاش می کنند این جریان
انسجام بخش را به سوی تبدیل به اپوزیسیونی جدید هدایت کنند و طبق معمول
توافقی نانوشته در این هدف بین آنها وجود دارد، نیاز قطعی ما تمرکز بر
هدفی است که به خاطر آن جریان اصلاح طلبی، خود را تا نقطه ثقل تاریخ معاصر
ایران کشانده است تا فشار بار این هویت چندپاره را تحمل کند، تا هنوز
رویای ایرانی برای همه ایرانیان رویایی قابل دسترسی باشد، رویایی که وظیفه
داریم در این لحظات حساس بیش از هر زمانی آن را پاسداری کنیم
تعارضات عمیق قوای روشنفکری و نیروهای سیاسی ایران در تمامی دهه های گذشته
که پس از انقلاب به وضوح پر رنگ تر گشته، بیش از هرچیز از عدم توجه متوازن
به جامعیت هویت ایرانی ناشی می شود
جایی که اقتدارگرایان با نادیده گرفتن ایرانیت و مدرنیته با چشمانی بسته
بر طبل دین و سنت می کوبند و اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور و بخشی از
روشنفکران ،چنان خود را در رویای ایرانیت و مدرنیته غرق می کنند که حقیقت
فراگیر فرهنگ و هویت ایرانی را که همانا قدرت اجتماعی دین و سنت در تاریخ
این سرزمین است بی اهمیت می انگارند و این نیمه نگری شکافی عظیم را در
کشور پدید آورده است
بی شک راهی که این جنبش در ایران گشود ،منجر به آن شد که بخشی از اصول
گرایان با درکی صحیح، مدرنیته را به فرهنگ گذشته خود اضافه کنند و همین
امر خواه ناخواه راه ورود متوازن ایرانیت و آشتی با هویت ملی را در آینده
فراهم خواهد ساخت و در این میان روشنفکران لیبرال نیز با قدرت سازماندهی
حقیقی سنت و دین در جامعه آشناتر خواهند شد و بدان احترام بیشتری خواهند
گذاشت، اگرچه هنوز این جریان در میدان نبردی بزرگ از اتحاد افراط قرار
دارد و آنچه در این روزها می گذرد آزمونی است که چون "عبور سیاوش از آتش "
سرانجام، حقانیت این جنبش ،در انسجام بخشی به شاکله های هویت ایرانی را
آشکار خواهد ساخت
این جریان امروز ناگزیر است برای ماندگار شدن ،همان قدر که ضربات
اپوزیسیون طرفدار براندازی و تحریم را تاب آورد از دالان شمشیرهای آخته
اقتدارگرایانی که کمر به حذف این جریان از صحنه سیاست به هر قیمتی بسته
اند عبور کند
معضل بزرگ دهه های گذشته ما همواره فروغلتیدن روشنفکرانمان از گفتمان تجدد
به "ایدئولوژی تجدد گرا" و از گفتمان سنت به "سنت گرایی" بوده است؛ خطری
که اکنون بخشی از روشنفکران ملی گرای ما را در قالب فروکاستن اندیشة ایران
به ایرانی گری و ایدئولوژیک کردن ملی گرایی تهدید می کند
جنبش اصلاحات فرصتی بود تا با درهم شکستن ایدئولوژی ها و پایان بخشیدن به
قطعیت انسداد گرای آنها، نگرش فروکاست گرا را به زوال بکشانیم و این یعنی
فرصت آنکه ما دیگر به ورطة هیچ «گرایی» دیگری گرفتار نشده و به ایدئولوژیک
ساختن عناصر فرهنگ خود خاتمه بخشیم
بخش بزرگی از روشنفکران ما در چند دهه گذشته به ویژه در اواسط قرن بیستم
به شدت تحت تأثیر تفکرات چپ بوده اند و حضور امپراطوری ایدئولوژیک کمونیسم
در مرزهای شمالی ما و شعارهای عدالت خواهانه آن در مقابل انزجاری که این
روشنفکران از غرب و تأثیرات استعماری و مخربی که غرب در ایران گذاشته است
داشته اند منجر به این سنت گردیده که روشنفکران ایرانی مخالف استیلای غرب
در مجاورت بزرگترین امپراطوری ایدئولوژیک تاریخ همواره ایدئولوژی زده و به
صورتی افراطی غرب ستیز بوده اند و این بزرگترین تهدید رهبران سیاسی امروز
ماست
همانگونه که بخش بزرگی از جریانهای روشنفکری و اپوزیسیون نیز با سقوط
اتحاد جماهیر شوروی به چنان شیفتگی از غرب رسیده اند که آرمانهای سیاسی
غرب را به ایدئولوژی پرسش ناپذیر خود بدل ساخته و در جایی که جریانهای
پسامدرن غرب می کوشند با ایدئولوژیک ساختن مدرنیسم و نتایج آن که هدف
جریانهای نومحافظه کار غرب است مبارزه کنند، آنها خود را در ایدئولوژی
دموکراسی ، لائیسیته، کاپیتالیسم و اومانیسم به مثابه چهار ستون مدرنیته
مستحیل ساخته اند و تنها در جنبش نواندیشی دینی و اصلاحات نوین ایران،
حرکتی بنیادین برای مبارزه با "خطر ایدئولوژی محوری کور" را مشاهده می
کنیم و با ظهور این جریان است که، این اصل سنتی که اصولاٌ مبارزه با
استیلای تجدد غربی و همه مظاهر آن باید لزوماً ایدئولوژیک باشد با تردید
جدی مواجه شده است
این جریان فراتر از جنگ با ایدئولوژی های قطعیت گرا، با تمام قوا به جنگ
"عقلانیت ابزاری" رفته است و این همان سلاحی است که می رفت تا نهاد ارزش
در کشور ما را به انحطاط بکشد ،همانگونه که ارزشهای نهفته در تمدن غرب را
به هیولای فاشیسم بدل ساخت
انقلاب ایران در راستای رویای دیرین ایرانیان، تلاشی بود برای پیوند میان
نهاد ارزش و نهاد قدرت و حال آنکه گروهی از جریانات داخلی که پس از انقلاب
اسلامی بر موجهای قدرت سوار شدند نه تنها هیچگونه تمایلات ارزش گرایانه
نداشتند، بلکه به نام ارزش گرایی و با توسل به بسیاری از مفاهیم والای ملی
و دینی و در حقیقیت با استفاده از عقلانیت ابزاری، نوعی نماد گرایی
متحجرانه و غیر پویا را در عرصه اندیشه و شکلی از کمونیسم اسلامی را در
عرصه اجتماعی پدید آوردند که در مسیر دستیابی به اهداف خود از هیچ ابزار
ضد ارزش و متضاد با نفس این جنبش ابا ندارد. و راهی که آنها می پویند و در
نهایت آنچه در عرصه اجتماع بدان جامعه عمل می پوشانند همان روشهای
کمونیستی است که ناچار بدانها آب و رنگی اسلامی می زنند، امری که در نهایت
به ارزش زدایی از جامعه منتهی خواهد شد. راهی که رنگ معنویات را از دین می
زداید و پیوند با روحانیت مرجع و عرفان دینی را سست خواهد ساخت و این
بزرگترین خطری است که جنبش اصلاحات می کوشد آن را به صاحبان قدرت سیاسی
یادآوری کند و این صدایی است که گروهی نمی خواهند شنیده شود
بنیادگرایی رادیکال هرگز چیزی جز بهره برداری از عقلانیت ابزاری برای
توجیه قدرت و بهره برداری از مشروعیت بخشیدن به هدف، با توجیه وسیله نیست.
چیزی که در پدیده های مدرن فاشیسم و کمونیسم آسیب های فراوانی را به بشریت
وارد ساخت
آندره گلوکزمان متفکر فرانسوی دهه شصت معتقد بود: افراط گرایان شرق همواره
روشهای خود را نه از سنت خود که از کشورهای غربی وام می گیرند و به این
ترتیب بنیادگرایی، پلهای خود را با گذشته فرهنگ و جنبش خود خراب می کند و
این گونه است که به ناچار و در مقام روش و مرام سیاسی در جنگ با غرب خود
غربزده می شود
امروز روزی است که باید با هوشیاری از ماهیت جنبش خود پاسداری کنیم که ما
از روز نخست نیز رویایمان نجات ایران از هر افراط و خشونتی با این باور
بوده است که هر ملتی تنها با تکیه بر تمامی ظرفیتها و قوای خود پیروز
خواهد شد

چه روزهای عجیبی است ... گاهی تاریخ با چنان سرعتی به زندگی ما هجوم می
آورد که چون مسخ شدگان حسی عجیب ما را فرا می گیرد ... حس این که گویی همه
چیز در خواب اتفاق می افتد ... چند روزی است دوست دارم این متن را بنویسم
ولی مگر می شد این ذهن آشفته را آرام کرد و از تصاویر تکان دهنده ای که
تاریخ شگفت انگیز ایران به حافظه هزاران ساله خود می سپرد چشم بر گرفت ...
آیا این انقلابی دوباره در کشور ماست که در عدد جادویی 30 سال خود را
بازتکرار می کند؟
اگر انقلاب را همانگونه که تعریفش می کنند "به متن آمدن سریع و پرشتاب بخش
به حاشیه رانده شده یک اجتماع" بدانیم آری این انقلاب آن اکثریتی است که
سالهاست آنها را با بی توجهی و تمسخر به حاشیه رانده اند ... وقتی مردم
خود را خس و خاشاک بخوانید ناچارید طوفانی را نظاره کنید که اگر بر آن چشم
بربندید شما را خواهد برد و اگر چشم بگشایید کورتان خواهد کرد
بی شک روزهایی که چنین سریع و بی رحمانه در برابر چشمان ما رژه می روند
معادلات سیاسی و فرهنگی سرزمین ما را برای همیشه تغییر خواهند داد و این
سر آغاز نوین سرزمین ماست که آغاز خود را در قلب تاریخ فریاد می زند. در
این لحظه تاریک شب سرزمین مادری، اولین شعاععهای نور، خود را به رخ شب
کشیده اند و چه کسی است که شک کند در نبرد سیاهی و خورشید کدامین پیروز
است؟ بی شک یک لحظه پیش از سپیده تاریکترین لحظه شب افقها را فرا می گیرد
و ناگهان سپیده دم! و شب اگرچه هم چنان بسی نیرومندتر است ولی سینه خود را
شکافته از نور خواهد یافت و این آغاز واپسین نبرد است و چه کسی است که
نداند پیروز پایان نبرد کدام سوی است؟ ولی این نبرد تاریخی در سرزمین من
تا ورق خوردن روزی جدید بر تقویم این سرای کهن که اگر هزار هزار بار زاده
شوم جز افتخار نام آن بر هویت خود نخواهم خواست چقدر به طول خواهد
انجامید؟ شاید یک هفته و شاید یک سال و یا یک نسل ... من شادمانم که در
دوره ای از تاریخ این سرزمین زیستم که دمیدن سپیده دم فردای آن را دیدم و
ایمان دارم خورشید فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر من نباشم
براستی چرا چنین شد؟ احمدی نژاد که او را معجزه هزاره سوم می خوانند که
بود و از کجا آمد و نسبت او با انقلاب چه بود؟ مبارز بزرگ مافیای ثروت و
محبوب قلب محرومین و مظلومین جهان از شهرهای اندونزی تا مصر و یمن که توده
های جهان اسلام او را آخرین مردی می دانند که ایستاده است کیست؟ داستان
تنها این نیست که این مبارز نوظهور که امروز پرچم شجاعت برافراشته است در
سالهای خون و جنگ تنها چند عکس یادگاری از گردان مهندسی سپاه از روزهای
پایانی دارد و دیگر هیچ! و بی شرمانه در چشمان نخست وزیر دوران جنگ و
فرمانده جنگ زل می زند و از ضعف های آنها در آن سالهای خونین می گوید
...شگفتی تنها این نیست که استاندار نمونه هاشمی که هرگز در هیچ انتخاباتی
از اردبیل که استاندار آن بود رای نیاورده است در سال 77 تحصنی را رهبری
کرد که آن را انقلاب فرهنگی دوم خواند و جرقه آغازین آن بهانه توهین به
هاشمی در سخنرانی دانشگاه علم و صنعت بود و در چرخشی شگفت امروز خود را
نابود کننده مافیای ثروت و قدرت هاشمی می نامد و عجیب نیست که او تنها
نامی را با صدای بلند فریاد می زند که توده های مردم بر اساس شایعات و یا
حقیقت، سالها در گوش یکدیگر نجوا کرده بودند و چه صداقت تکان دهنده ای
وقتی پنهان نیست که سردار میلیاردی این قهرمان محرومان، وزیر کشور اوست و
دهها رانت بزرگ اقتصادی پنهان ،تسویه شکوهمند فساد او را که در اصل
،کودتایی برای تسویه سیاسی مخالفان آن خوابی است که او برای فردای ایران
دیده است همراهی می کنند و غرق شگفتی نشوید اگر دریابید کسی که تمام
امکانات استانداری خود را برای پیروزی ناطق نوری بر سید محمد خاتمی هزینه
کرد و حتی در مقابل مقاومت فرماندار پارس آباد او را عزل کرد تنها 12 سال
بعد و در گاه قدرت، ناطق نوری را بخشی از مافیایی بنامد که او در مقابله
با آن قهرمانانه قیام کرده است. رنج تنها این نیست که کسی که به دریافت
دکترای تمام وقت ! در دوران استانداری خویش مفتخر شده و جعل مدرک تحصیلی
وزیر کشور سابق او در هر جای دنیا به تنهایی برای سقوط کابینه ای کافی بود
با افتخار به افشای پرونده تحصیل همزمان در دو رشته تحصیلی همسر رقیب خود
می پردازد ... درد، تنها توهین او به شعور میلیونها ایرانی با دروغ و عدد
سازی نیست و تلخند اینکه چقدر نتایج انتخابات او به نمودارهایش شبیه
بودند!... بالاتر از اهانت و ننگ و دروغ او و شگفتی و رنج آنان که نظاره
گران پیدایش یکی از پیچیده ترین سناریوهای قدرت در تاریخ معاصر ایران
وجهان هستند زنگ خطری است که ملت ایران آن را به خوبی شنیده است... امروز
به یاد محمد قوچانی و مقاله چهار سال پیش او افتادم که در تحلیلی تاریخی و
آنگاه که بسیاری این رئیس جمهور نوظهور و ناشناس را مهره ای برای بازی
بزرگان و سوژه ای تلخ برای کاریکاتور و شوخی می پنداشتند در تحلیل خود
نگاشت: "محمود احمدی نژاد به معنای خالص آن تنها سیاستمداری پس از انقلاب
اسلامی است که می توان بر او رجل سیاسی نام نهاد" و امروز می بینیم جریان
آرام و خزنده ای که او پی گیری کرده به روز سرنوشت خود رسیده است
زیاد فکر نکنیم تاریخ بارها به این سوال پاسخ داده است که چه کسانی حساب
ویژه ای بر جهل و محرومیت طبقه فرودست جامعه و قدرت شگفت انگیز دروغگویی
خود و ظرفیت خشونت اقلیت هوادار که مراد سیاسی خود را ظهور منجی بزرگ می
دانند باز می کنند؟ نمی دانم چرا روزی که او را معجزه هزاره سوم خواندند
بسیاری از ما به جای خندیدن اندیشه نکردیم که این آغاز ویرانی است ... او
دروغ نمی گوید که محبوب توده مردم جهان عرب است ... به یکی از این کشورها
سفر کنید و حقیقت گفتار او را در خیابانهای شهرها بیازمایید.
اگر چه آن چه صورت گرفت تقلبی بی شرمانه و آشکار در دزدی آراء مردم بود که
حضور تاریخی و هوشیارانه آنها در پای صندوقهای رای، که در بزنگاه سرنوشت
ساز تاریخ، نشان از طرح پیچیده و تاریخی نگرش سیاسی ایرانیان داشت راهی جز
این سرقت بزرگ و رسوا برای اعلام نتیجه از پیش نگاشته نگذاشته بودولی شاید
بسیاری چون من بر این باور باشند که در این حادثه بزرگ تاریخی، موضوع تنها
دزدیدن رای اکثریت نبود. بی تردید احمدی نژاد از رایی در حدود یک سوم آنچه
به نام خود اعلام کرد برخوردار بود. ولی نکته اینجاست که حتی در مقام تصور
اگر او در فقدان حضور اکثریت مردم موفق به کسب اکثریتی شکننده از آراء
سازمان یافته و بخشی از بدنه مظلوم و فرودست جامعه با ابزار رسانه و پول و
دروغ و فریب می شد نیز، ناگزیر شکافی عمیق در بدنه اجتماعی ایران پدید
آورده بود که التیام ناپذیر می نمود، زیرا او به اصرار و با تمسخر مخالفان
خود ، با تکیه بر نیروی سازمان یافته اقلیت و ابزار رسانه و قدرت به صورتی
یکپارچه اکثریت شهری کشور، جوانان ، دانشجویان و نخبگان اجتماعی را به مرز
انزجار و نفرتی وصف نشدنی رسانده است که این بیزاری و بی اعتمادی حتی تا
عمق استرتژیک جریان اصول گرا نیز نفوذ کرده که سکوت بدون حمایت بخش بزرگی
ازآنها در برابراحمدی نژاد تنها سلبی و از نگرانی پیروز شدن اصلاح طلبان
بود. راهی که معجزه هزاره سوم برگزید آنچنان با خواست نخبگان و بدنه شهری
جامعه ایران در تضاد بود که به انزجار و ترسی عمیق از او و راهی که می
پیمود انجامیده است . او هرگز نخواهد توانست رئیس جمهور ایرانیان باشد که
حتی بر میانگین باورهای طبقه ای که بر دوش آنان به قدرت رسید نیز قرار
ندارد. چهره ای که او از ایران در جهان به تصویر در آورد و از همه مهمتر
اصرار بر تمسخر بخش اندیشمند جامعه ایران بهای بزرگی داشت که به قیمت فریب
بخش فرودست جامعه و پافشاری او بر دروغها و روشهایی که اگرچه به شادمانی
بخشی از بدنه مردمی جهان عرب که ایرانیان همواره با بدبینی به آنان
نگریسته اند و رضایت بخشی از طبقه محروم جامعه که نظر مثبت بخش بزرگی از
آنان را به قیمت نابودی اقتصاد ملی در سبد خود ریخت تمام شد.ولی تحقیر
جامعه شهری و فرهیختگان که از تمسخر شعور و خواست آنان تا ورود به حریم
خانوادگی و اعمال فشار فرهنگی بر آنان تا دزدیدن نام وطنشان به کام رویای
آشفته خود از هیچ تعرضی فروگزار نکرد،فضایی از نفرت را پدید آورد که بی
تردید دیر یا زود به هجوم اکثریت به حاشیه رانده شده به متن جشن بدون
مهمان او منتهی می شد. او هرگز نتوانست و نخواهد توانست رئیس جمهور ایران
باشد که صدای لبریز از تنفر، دروغ و خشونت او انطباقی بر روح شاعرانه این
سرزمین کهن ندارد.
در فرهنگ واژگان سیاسی هر گاه رهبر سیاسی یک جریان سازمان یافته با
تکیه بر اقلیتی اجتماعی که او را ناجی و پیشوای خود می دانند، با ابزار
قدرت خشن و برهنه و با بهره برداری از جریان قوی تبلیغاتی در مسیر القاء
دروغ، به سرکوب و خاموش سازی اکثریت بپردازد و آنان را به حاشیه براند
پدیده ای رخ داده است که آن را "فاشیسم" می نامند و فاشیسم پدیده ای است
که ناچار برای تحمیل خود به نام اکثریت راهی جز دزدیدن دموکراسی و نمایش
محبوبیت خود در میان اقلیت و نمایاندن آن اقلیت به افکار عمومی به نام
اکثریت نخواهد داشت و این مسیری است که سرانجامی جز تبدیل به یک دیکتاتوری
یک پارچه نخواهد داشت و این داستانی تکراری از تاریخ است که در قرنی که
گذشت بارها و بارها به وقوع پیوست و شگفت آنکه این سناریوی کهنه در جلوی
دیدگان تحلیل گران سیاسی بار دیگر به وقوع پیوست بدون آنکه جز اقلیتی وقوع
این فاجعه را هشدار دهند. بی شک تمامی دیکتاتورهای تاریخ در بستری از
فاشیسم و دموکراسی توده ای و با به حاشیه راندن و سرکوب نخبگان جامعه خود
به قدرت رسیده اند و در رویای خود آرمانشان را نجات کشورشان و تعهد
مومنانه به ایدئولوژی دانسته اند که گاه صادقانه بدان پایبند بوده اند ،
اگرچه در این راه از هیچ دروغ و جنایتی ابا نداشته اند که معتقدند در
برابر هدفی والا و مشروع حقانیت جنبش آنان از معنای این جنبش و نه وجدان
عمومی جامعه نشات می گیرد. رهبرانی که لاروشکوفکو شاعر نامدار روس در وصف
آنان می گوید هستند رهبرنی که اگر هیچ اثری از هوش و آرمان گرایی در آنان
دیده نمی شد بسیار بی خطرتر بودند زیرا بزرگترین تهدید یک سیاستمدار هوش
سیاسی آمیخته با حماقت اوست
در منظر احمدی نژاد و حامیانش آنها رهرو آرمانی بزرگند که باید سراسر
سیاره را در بر گیرد و در این راه مظلومان جهان بدانها خواهند پیوست که
این وعده الهی است. آنان بر ایدئولوژی سیاسی خود رنگ قدسی می زنند و در
این راه ناچار، به باور الوهیت خود خواهند رسید و بی تردید آنچه در مقابل
آنان که خود را حق می پندارند قرار دارد اگر چه اکثریت ،خس و خاشاکی است
که باید توجیه یا زدوده شود زیرا حقی که آنان می شناسند مشروعیت خود را از
باورهای شخصی آنان می یابد و نه منظر اکثریت ،که آنان مست جشن خدایی خود
در میان اقلیتی هستند که همواره آماده اند از نقش پرستنده استقبال کنند.
مردمانی که جهل کور و تعصب و یا فقر که اتفاقا این هردو پیوندی ناگسستنی
با هم دارند توان تحلیل و آزاد اندیشی را از آنان ربوده است. برای بسیاری
چون من درک این که آنچه در کشورم رخ داد کودتایی سیاه بود محلی از تردید
ندارد نگاهی به چند سال گذشته طراحی گام به گام این نقشه شوم را در
کشورمان آشکار می سازد. ولی ایمان دارم راهی را که احمدی نژاد و حامیانش
پیمودند هرگز به سرانجام مطلوب آنان نخواهد رسید زیرا چه آنان از جهل خود
این باور خام را داشته اند که در ایران پیمایش این مسیر ممکن است و یا از
مسیری به آنها آدرس غلط داده باشند تا با استفاده از فقر دانش سیاسی و
اجتماعی آنان با هدایت آنان به ارتکاب خطایی جبران ناپذیر، نظام جمهوری
اسلامی را واژگون سازند که خود شخصا به دیدگاه دوم بیشتر معتقدم، آنچه
انجام دادند می تواند به ضربه ای جبران نشدنی بر انقلابی بیانجامد که دوست
داران این سرزمین اصلاح ناراستی های آن را می جویند نه ورود کوربه دالان
خشونتی سیاه که در پایان آن ،عصر تاریک دوباره ای با ظهور رهبرانی نشناخته
و یک شبه برای این کشور تدارک دیده باشند که با حذف اصلاح طلبان کورسوی
امید و مشروعیت آرمانهایی که پدران ما برای آنها انقلاب کردند به خاموشی
خواهد گرایید و بی شک نسل اصلاح طلبان آخرین نسلی خواهد بود که با امثال
احمدی نژاد به زبان دیپلماسی سخن گفتند و هراس نخبگان جامعه از جنگی داخلی
و انقلابی مجدد است که در آن این صدای نخبگان و خیرخواهان نیست که حاکم
خواهد بود بلکه انقلاب کارزاری است که به خشونت، قدرت و حتی وقاحت بیش از
عقلانیت امتیاز می دهد ، پیش افتادن جریانی غالبا خشونت طلب و صاحب
ایدئولوژی که خود را صدای اکثریت خواهد نامید خطر بزرگ هر انقلابی است و
دوباره برادر روبروی برادر و جوی های خون .. انقلاب مسیر انفجار خشم یک
ملت است نه راهی به سوی عقلانیت که انفجار هیجان توده های خشمگین اجتماعی
را صدای منطق و عقلانیت که بر مدار اعتدال و نه افراط منطبقند پاسخگو
نخواهد بود و این هراس کسانی است که چون من می اندیشند و راه ساختن وطن
خود را ویرانی و برادرکشی و خروج ابتکارعمل از دستان بدنه اندیشمند جامعه
نمی دانند. با همه اینها عمیقا باور دارم که یک مبارز خوب مبارزی است که
در گاه دیپلماسی و تا خاموشی قطعی آخرین کورسوی عقلانیت و امکان صلح،
بهترین دیپلمات و با عبور از آخرین و تنها آخرین امکان، بهترین جنگجو باشد
و جنگجو کسی است که تا پای جان و با تمامی قدرت مبارزه می کند و تا حصول
پیروزی پای پس نمی کشد که قانون نبرد و دیپلماسی از یک گونه نیست اگر چه
حتی در این مبارزه نیز پادزهر و نابود کننده خشونت ایستادگی و تمرکز است و
نه خشونت، که جریان خشونت بدلیل سقوط کامل مشروعیت و عقلانیت، علیرغم
هیمنه ترسناک و مهیب خود در برابر ایستادگی جنبش مدنی فرو خواهد ریخت و از
این روی است که دو گروه بر طبل خشونت می کوبند نخست آنانکه حیات خود را در
تداوم ناراستی ها و جهل می جویند و دوم انانکه می خواهند بر جنبش مدنی
مردم سوار شوند و با به دست گرفتن ابتکار عمل و هیجان عمومی آن را از آن
خود سازند. جریاناتی که معمولا در پیدایش نهضت ها نقشی ندارند و ناگهان در
لحظه مناسب به افکار عمومی معرفی می شوند تا جریان جامعه از رهبران حقیقی
جنبش خود عبور کند و در متن سناریویی از پیش نوشته قرار گیرد
" به عنوان یک ایرانی می خواهم خطری جدی را به هموطنانم هشدار دهم. باور
کنیم که هیچ قدرت بزرگی در جهان ایران ما را سربلند، قدرتمند ، آزاد و از
همه مهمتر مستقل نمی خواهد که منافع ملی هیچ قدرتی حتی اگر در گرو قدرت و
دوستی ما باشد در جهت استقلال ما نیست و تاریخ پر حادثه سرزمین مادری ما
رهبران بسیاری را به ویژه در صد سال اخیر دیده است که ایران را آزاد و
مستقل می خواستند و با جریانهایی هدایت شده از فراسوی مرزها سرنگون شده
اند و یا نهضت های آنان با شکست مواجه شده است. آنها می دانند که این
سرزمین بر مرزهای خود استوار نیست بلکه نرم افزار شگفت انگیز فرهنگ آن است
که هزاران سال علیرغم بارها انبساط و انقباض مرزهای جغرافیایی آن پیرامون
هسته مرکزی ایران، بقای این سرزمین را تضمین ساخته و از ظرفیتی عجیب برای
برای بازسازی خود به سوی قدرتی نیرومند، حتی در پیچیده ترین لحظات تاریخ
برخوردار است
جریانی که سناریوی اخیر کشور ما را نگاشته است چه خام اندیشی و جهل کور
اقتدارگرایان و یا نفوذ هدفمند دشمن در لباس دوست و مشفق حاکمیت برای
براندازی باشد و چه نسخه تجویزی همسایه شمالی و یا گروههای خریداری شده
امریکای جنوبی و یا جهان اسلام در لباس دوست، که سیب زهر آلود دولت کودتا
و تبدیل جمهوری به حکومت را به عنوان تنها علاج درد پیشرفت و یکپارچه سازی
حاکمیت برای حرکت به سوی آرمانهای انقلاب اسلامی به بخشی از حکومت هدیه
داده و راه نیل به اهداف انقلاب را در ذهن آنان راه ناگزیر عبور از مردم
تلقین کرده باشند،در هر صورت سناریویی طراحی شده است که در آغاز، بازیگران
آن دو جناح از حاکمیت و مردمند ولی بعید ندانیم که در پرده بعدی نمایش
ناگهان کلید پروژه عبور از رهبران جنبش اصلاحات کلید بخورد. هر اندازه به
میدان طراحی شده این بازی می نگرم شک کمتری در تصادفی بودن اتفاقات می
یابم. در یک سو مهندس میر حسین موسوی کسی که توانسته رهبری حاضر جنبش دفاع
از جمهوریت نظام را بر عهده گیرد ،مولفه هایی دقیقتر از تصادف دارد. اگر
کسی می خواست اپوزیسیونی از داخل پوزیسیون نظام طراحی کند که چنین دقیق
برایند نیروها و مولفه های اجتماعی ایرانیان باشد نمی توانست به انتخاب
بهتری جز او برسد. کسی که 1- به واسطه تحصیلات و سابقه مدیریت خود با
جریان مدرن و تکنوکرات جامعه پیوند دارد،2- به واسطه هنرمند بودن خود
موثربربدنه تاثیرگذار هنرمند جامعه است و توانایی ایجاد تصویری متعادل و
هنرمند از خود دارد که به شدت مقبول روح ایرانی است،3- به واسطه 20 سال
دوری از ساختار قدرت و سلامت مالی در ساخت تصویری صادق و به دور از قدرت
طلبی از خود موفق بوده است،4- به واسطه حمایت جریان اصلاحات با بدنه روشن
فکری ، نخبگان و جوانان جامعه ،پایگاه اصلی خود را در میان بزرگترین بخش
جامعه جوان ایران یافته است ،5- به واسطه همسری تحصیل کرده و در بطن جامعه
نظر مثبت زنان جامعه را با خود دارد،6- به واسطه داشتن تایید امام با بخشی
ازبدنه اصول گرا و همچنین مراجع شیعه که به گونه ای نوستالژیک به دوران او
می نگرند ارتباطی نیرومند دارد که ضدانقلاب خواندن او را بسیار دشوار می
سازد،7- به واسطه هدایت دولت در زمان جنگ با بخشی از بدنه اصیل و قدیمی
رزمندگان جنگ که دل خوشی از جریان مصادره کننده نبرد آنان و آرمانهای
انقلابی آنان ندارند ارتباط خوب و موثری دارد ،8- به واسطه میر بودن که
قویترین نشان سادات و مورد احترام طبقه سنتی جامعه ایرانی است در قلوب
بافت سنتی جامعه از احترام و حقانیت برخوردار است و 9- به دلیل تعلق
زادگاهی به آذربایجان به عنوان بزرگترین اقلیت قومی و زبانی ایران می
تواند بر حمایت پرنفوذترین اقلیت تعیین کننده ملی حساب ویژه ای باز کندو
در نهایت 10- به عنوان ویژگی ها و اعتقادات شخصی، ظرفیت و سماجت پایداری
هدف خود را دارد و در تکمیل همه موارد فوق شاید بدون اغراق یکی از قویترین
و هوشمندانه ترین کمپین های تبلیغاتی را نه تنها در تاریخ ایران بلکه در
سطح بین المللی به نمایش گذارد.
در آنسو همه چیز با اصرار زیادی ناشیانه، وقیحانه، تحریک کننده، غیرصادقانه و عاری از جاذبه به نظر می رسد ... چرا؟؟
من معتقدم چه این بازی تاریخ باشد و چه میدانی تدارک دیده شده برای ملت
ما، در صورتی که ما در میدان خود و بر اساس خواست حقیقی خود بازی کنیم و
اجازه ندهیم جریان خشونت ،جو احساس،جاذبه و شور رهبران و جریانهای نوظهور
بر ما غلبه یابد از این دروازه جادویی تاریخ که در برابر ما گشوده شده
پیروزمندانه عبور خواهیم کرد. معتقدم عناصر بسیاری در طرح تاریخی و اسطوره
ای تاریخ ما به نفع این پیروزی است و فرصتهای پیش رو امکان بزرگتری برای
وقوع در تاریخ خواهند داشت زیرا
1- ایرانیان برای هزاران سال کوشیده اند پای خود را بر زمین محکم کنند بی
آنکه دست خود را از آسمان کوتاه سازند. از فره ایزدی شاهان هخامنشی تا
پذیرش شیعه و از نهضت علوی تا انقلاب اسلامی طرح منحصر به فرد و ممتاز
تاریخ این سرزمین همواره در جستجوی پیوند قدرت و ارزش بوده است. چه کسی
است که نداند سفر افسانه ای افلاطون به ایران پس از مرگ سقراط ،انقلابی در
آرمانهایش پدید آورد که فلسفه سیاسی" شاه فیلسوف" او که در جستجوی
مشروعیتی بالاتر از دموکراسی اکثریتی آتن بود به سرچشمه تمام فلسفه های
آرمان گرای سیاسی جهان از هگل تا نیچه انجامید و نقطه پایان دموکراسی آتن
و غلبه آرمان ایرانی، لحظه ای بود که اسکندر فاتح ردای ارغوانی شاهان
هخامنشی را در بر کرد و خود را فیلوکورس یعنی دوستدار کورش وآرمان خود را
اتحاد جهانی یکپارچه و بدون مرز یعنی رویای کهن ایرانیان نامید. من هرگز
به تاریخ سرزمینم پشت نمی کنم و در جستجوی تاریخ آینده سرزمینم به افقهای
سیاست غرب نمی نگرم که ایمان دارم ما ایرانیان پاسخی تاریخی به سوال فوکو
داریم که سی سال پیش با شگفتی پرسید"ایرانیان چه رویایی در سر دارند؟".
برای من انقلاب ایران تلاش تاریخی ملتم در مسیر رویای جاودان ایرانیان در
پیوند آسمان و زمین و قدرت و ارزش بود .برای من انقلاب ایران تعبیر میشل
فوکو از انقلابی بود که او آن را نخستین انقلاب پست مدرن تاریخ جهان و
نخستین نمونه آشکار شدن چهره چهارم قدرت در سرزمینی نامید که او آن را
"روح یک جهان بی روح" نام نهاد. برای آنان که چون من جهان را سیاه و سپید
نمی پندارند حریف مبارزه نه نظامی که نشات گرفته از فرهنگ غالب و حقیقت
جامعه ایران که جهلی است که ناراستی های آن را پدید آورده و آرمانهای
تاریخی ایران را دزدیده است. آنچه در مورد ایران کمتر درک شده است این است
که مشروعیت حکومت نزد ایرانیان از جایگاهی ویژه برخوردار است و این
مشروعیت لزوما ارتباطی با مفهوم دموکراسی ندارد و اگر به جنبشهای تاریخ
ایران توجه شود مشروعیت نقشی بسیار پررنگتر از مفهوم آزادی و یا حتی
استقلال دارد. و چالش بزرگ حاکمان این سرزمین یافتن راهی برای توجیه
مشروعیت خود بوده است و نخستین گام سقوط قدرتها به پرتگاه نابودی و زوال
در سقوط مشروعیت آنها نزد ایرانیان بوده است و آنچه جریان کودتا نمی داند
این است که دست بالای مشروعیت در افکار عمومی با رقیب اوست و جمهوری
اسلامی اگر اقدام به نابودی نیمه باقی مانده روشن خود کند، آخرین امیدهای
اصلاح به سوی رویای پیوند ارزش و قدرت در انگاره ولی و شاه فیلسوف ایرانی
و حکومتی که بیش از دموکراسی بر رویای دیرین مریتوکراسی استوار است رنگ
خواهد باخت و پس از آن هیچ نیرویی در جهان نخواهد توانست در مرزهای این
خاک از حاکمیت نامشروع پاسداری کند و سوال بزرگ اینجاست که آیا می توان
این اندازه از خرد و دوراندیشی را در این جمهوری متناقض و عجیب جست که
پاسخ من در صورت بقای اندکی حتی مصلحت اندیشی "آری" است.
2- آن چه احمدی نژاد نمی داند و یا می داند و در راه نسخه نوشته شده حرکت
می کند این است اسطوره ها نقشی قطعی بر روح تاریخی یک ملت دارند زیرا در
مفهوم نخستین خود از آن بر آمده اند. ایرانیان مردمان غریبی هستند. چینی
ها 30 سال پس از حمله مغول آنها را از خاک خود بیرون راندند و ایرانیان
آنقدر این مردم صحرایی و فرهنگ دیرپز آنها را در ظرف فرهنگ خود تحمل کردند
که آنان را ایرانی ساختند! و در دستگاه اداری حاکمان مغول حتی فراسوی
مرزهای ایران نبضهای قدرت را در دست گرفتند. از سقوط امویان تا حکومت
فاطمیون در مصر صبر و مدارای شگفت انگیز ایرانیان نقش دستهای آنان را در
نگارش تاریخ آشکار می سازد. شاکله های بنیادی این سرزمین و نرم افزار
پیچیده فرهنگ آن با اطمینان درهای خود را به سوی هر اندیشه تازه ای می
گشاید و آن را با خود در می آمیزد و هر مهاجمی از ترک و عرب و افغان و
یونانی و رمی از دروازه " ایران سرزمینی که پس از ورود به آن ایرانی
خواهید شد!!" عبور کرده اند و سرنوشتی جز این نیافته اند و سرانجام این
خاک مانده و آنها میراثهای ایرانی را در جهان پراکنده اند. با تمام این
مدارا، ایران مرزهایی دارد که هرگز هیچ مهاجمی را یارای عبور از آن نبوده
است و شاید از همین روست که در حمله اعراب ایران تنها کشوری بود که هویت و
زبان خود را حفظ کرد حال آنکه حتی روم شرقی و لبنانیان فنیقی و حتی مصر
نتوانستند میراث تاریخی و هویت خود را حفظ کنند و به جهان عرب پیوستند.
افسانه کاوه آهنگر با تمامی وجود خود بازتاب روح ایرانی است آهنگری که به
امید اصلاح تا خورده شدن تمام فرزندانش تاب می آورد و تنها وقتی آخرین
فرزند و امید او را ضحاک طلب می کند پرچم قیام بر می افرازد و درفش
کاویانی نماد جاودانه تعهد مستحکم ایرانیان به حراست از آخرین مرز مدارای
آنهاست و چه بسیار حاکمان که این مرز نانوشته و طرح تاریخی این سرزمین را
در نیافته و قیام یکپارچه ایرانیان تومارشان را درهم پیچیده است . و آنچه
احمدی نژاد در نیافته این است که آنچه تصمیم به کشتن آن گرفت آخرین فرزند
کاوه بود و ایرانیان این مرز نانوشته را خوب می شناسند.بسیاری در جهان از
خود می پرسند ایرانیان را چه می شود؟ مگر روز 22 خرداد چه فرقی با هزاران
روز 30 سال گذشته داشت که این ملت به ظاهر ناگهان و منفعل به دریایی به هم
پیوسته تبدیل می گردد که چشمان جهان به شکوه اجتماع 3 میلیون ایرانی خیره
می ماند. آنان حتی معنای حضور 85% مردم در پای صندوقهای رای را در نیافته
اند ... آنان داستان کاوه را نشنیده اند و نمی دانند روح سالخورده و
هزاران ساله ایرانیان رفتار پیچیده سیاسی آنها را رقم می زند. آنها در
اعماق قلب خود دریافتند که این بار موضوع انتخابات نیست بلکه تصمیمی است
که در خاتمه دادن به عمر واپسین امید جمهوریت گرفته شده است و دریافتند که
انفعال آنان بهایی بس گزاف خواهد داشت. همه آمدند و امروز همه به رای خود
افتخار می کنند زیرا اگر نمی آمدند پرده چنین از روی ناراستی نمی افتاد و
توطئه کودتا علیه جمهوریت رسوا نمی شد و حضور آنان یکبار و برای همیشه بر
کارآمدی تئوری تحریم خط بطلان کشید و این گام به جلوی دموکراسی بود که
مردم ارزش حقیقی رای خود را در یافتند. همه آمدند تا امروز بتوانند فریاد
برآورند که ما همه با هم هستیم ... ما بیشماریم .
راست می گویند که همه مردم آمدند تا از انقلاب و آرمانهای آن دفاع کنند که
براستی چنین بود، روزی که پدران ما انقلاب کردند رویایی داشتند که می رفت
در طول این سالها فراموش شود و ما آن رویا را زنده کردیم ... نسل سرافراز
و جوان ایران در کنار نسل پر غرور انقلاب و حماسه سازان جاویدان دفاع از
خاک میهن در هجوم دوم اعراب، رویای خاک خورده انقلاب را زنده کردند و می
کوشند به یاد آورند سوگند به خون همه آنان که رفتند تا ایران کشوری شایسته
نام بزرگش برای فرزندانشان باشد. ایرانی برای همه ایرانیان و در این سی
سال ما بزرگتر شدیم و راهی طولانی را از شور انقلابها تا در دست گرفتن
مشعل مدنیت و عقلانیت در طوفانی پیمودیم که می خواهد آن را خاموش سازد و
از هر سو می وزد ولی بیایید ما فرزندان این خاک در برابر طوفان بایستیم و
تا تقدیم مشعل با شکوه ایرانی آزاد ، مستقل و قدرتمند به نسل آینده تاب
آوریم ... بیایید راه نیمه تمام پدرانمان را کامل کنیم که بار مسئولیت
مصائب این سالها قامت آنان را خمیده است ... نهراسیم که هیچ جلادی در
تاریخ ایران بزرگتر از ضحاک نبود که در کوه دماوند برای ابد در بند شد...
و فراموش نکنیم که تاریخ ما راهی طولانی را از قیام به خون نشسته بابک و
سرخ جامگان تا ما سبز جامگان پیموده است ... نبردی که دشمن آن بیگانه نیست
که بر آن خنجر کشیم، قامت خسته از جهل سرو سالخورده میهن است که درمان آن
تبر نیست پایداری و مقاومت در برابر خشک شدن و هجوم این شب زمستانی است تا
فرا رسیدن بهاری است که بر تمام ما رنگ سبز خواهد زد
3- ما ایرانیان بویژه در صد سال اخیر راهی بس شگفت را در بازیابی هویت خود
پیموده ایم. آن گاه که در اوایل قرن گذشته پارسه یادمان باشکوه تمدن
ایرانی سر از خاک برآورد آگاهی ایرانیان از گذشته تاریخی خود چنان اندک و
محدود به افسانه ها و داستانهای شاهنامه بود که آنرا تخت جمشید نخستین
پادشاه افسانه ای ایران بر دانستند و این نامی است که غالب ما هنوز بر
پارسه اطلاق می کنیم. ما صد سال است که در تلاشی ستودنی می کوشیم به این
سوال پاسخ دهیم که ما کیستسم و طرح تاریخی سرزمین ما کدام است؟ عناصر
تشکیل دهنده و به ظاهر ناسازگار هویت ما از ایرانیت تا دین و از سنت تا
عنصر تازه وارد مدرنیته، دیالکتیک عجیبی را در تاریخ معاصر ایران رقم زده
اند که انتخابهای خود را از افراط در ایرانیت و ناسیونالیسم کور تا اسلام
گرایی ایدئولوژیک کور و افراطی و همچنین تقدیس تمدن غرب در برابر ما نهاده
است. و بسیاری از حتی نخبگان اجتماعی در سویی از این پاره های هویت سقوط
کرده اند. من باور دارم هیچ ملتی با نیمی از هویت خویش و با انکار وجود
نیمی دیگر و بدتر از آن با سرکوب اجزاء هویت خود پیروز نخواهد شد و هیچ
جریان سیاسی با عدم درک اهمیت یکپارچه سازی هویت ایرانی در جنبش سیاسی خود
راهی به سوی فردا نخواهد داشت. من همواره معتقد بوده ام که جنبش اصلاحات
آنگونه که خاتمی به تعریف آن همت گمارد و راه پر خطر فلسفه تا سیاست را
پیمود تا جنبشی را بنیان نهد که پاره های هویت ایرانی را به هم بپیوندد،
جنبشی بود که مجبور به نفی بخشی از حقیقت ایران امروز نباشد و بتواند ضمن
حفظ آرمان ایرانی حاکم-فیلسوف در پیوند قدرت و ارزش و آرزوی بنیادین
آرمانشهر ایرانی عناصر بنیادین ایرانیت، سنت، دین، مدرنیته و دموکراسی را
در خود به آشتی برساند تا عصر نوین ایران با ایرانی برای همه ایرانیان و
تاکید می کنم "همه ایرانیان" آغاز شود. جنبشی که به صورت طبیعی و به واسطه
قرار گرفتن در میان طیف، دشمنان قسم خورده ای از افراط گرایان مذهبی تا
ملی گرایان افراطی و تقدیس کنندگان دموکراسی غربی دارد که همه در یک نقطه
مشترکند و آن دشمنی با این جنبش است. من همواره به حقانیت این جنبش ایمان
داشته ام و معتقدم جمهوری اسلامی در دوراهی انتخاب یکی از این دو راه قرار
گرفته است و آرزو می کنم انتخاب درستی صورت پذیرد ... تنها چند روز دیگر
این انتخاب تاریخی صورت خواهد پذیرفت و پارادوکس جمهوری اسلامی یا با خطی
قرمز بر کلمه نخست به پایان می رسد و یا تاریخ فرصتی دوباره به انقلاب
خواهد داد تا الگوی ایرانی خود را به آزمون تاریخ بگذارد ... چه خواهد شد،
ندایی درونم می گوید تاریخ باری دیگر این فرصت را تجدید خواهد کرد حتی اگر
آن روز فردا نباشد
4- معتقدم چند عنصر غایب دیگر نیز در معادله کودتاگران وجود داشته است.
ایرانیان مردمی هستند که اگر از آنها بپرسید یک قهرمان و یا افتخار ملی
خود را معرفی کن آنها به شما شاعران بزرگ تاریخ خود را معرفی خواهند کرد
نه فرماندهان بزرگ نظامی خود چون نادر را و این چیزی است که کمتر مورد
توجه قرار گرفته است. نگرش ایرانیان به سیاست آرمان خواهانه و شاعرانه است
و این عنصر غایب دنیای سیاست جهان امروز است. جنبش تاریخی و ستودنی
استقلال امریکا بر مبنای نگرشی شاعرانه و آرمان خواهانه به سیاست رقم خورد
و این نیرویی است که تا امروز توانسته است این دموکراسی را از خطر سقوط به
یک جمهوری قانونی رهایی بخشیده است و امید به آینده و نیکی را همچنان در
قدرتی که ظرفیت نابودی تمامی جهان را به تنهایی داراست حتی در حضور خطرناک
نومحافظه کاران حفظ کند. نگاه شاعرانه ایرانیان به سیاست و آرمانهای آن
هیچ نسبتی با طبل نفرتی که احمدی نژاد بر آن می کوبد ندارد و از سوی دیگر
انگاره ای در طبیعت ایرانیان است که از سوگ سیاوش تا حماسه کربلا نگاه
شاعرانه آنان به سیاست را با تعهدی خونین به دفاع از مظلوم پیوند می زند
که در نبرد حاضر این انگاره تمام ایران را به حمایت از پیرمرد بی سلاحی
برانگیخته است که جنبش بدون خشونت و سبز او را بارها به سرخی خون نشانده
اند و نمی دانند که این وحشتناک ترین انتحاری است که یک نظام سیاسی در
ایران در مهار یک جنبش می تواند مرتکب شود زیرا که انگاره شهید در تمام
طول تاریخ نیرویی مافوق توصیف در برانگیختن قیامهای ایرانیان داشته است.
ذهنم آشفته و خسته است ... روزها و شبها بی خوابی، تمرکزم را مختل ساخته و
هجوم بی پایان افکار نمی گذارد پایان نوشته خود را بیابم ... فردا چه
خواهد شد؟
این سوالی است که رهایم نمی کند. از روز سه شنبه و آن راهپیمایی آرام و
شگفت انگیز که در سکوت خود کمر کودتا را شکست، امیدی به رنگ ایمان در قلب
خود یافته ام که به من می گوید اعتماد کن ... می دانم شواهد از طبیعت موضع
گیریهای حساس در لحظات بحرانی انتخاب درست حاکمیت آنچنان ناامید کننده است
که جز خون در افقها نمی توان دید ولی ایمان به سرزمینم ایران در قلبم نجوا
می کند که "بایستی باور کردن را برگزین و باور کن اینگونه نخواهد شد " و
من باور می کنم . من به قدرت و اینده مردم و سرزمینم ایمان دارم.
یادداشتی از دکتر آیدین پورمسلمی که هنوز برای انتشارش از او اجازه نگرفته ام.

برای خودم و جایی که در آن متولد شده ام ، متاسفم.
حالا بیش از پیش ، از الله و آئینش متنفرم.
سلام احمدی نژاد ، خداحافظ ایران.

بی تردید کسی ، ثقل پرگار ِِ فلک را "خطا" چپانده است ...
خورشید ، گردشگاه ِ خطا رفته گان است ،
وقتی گردیدنی ترین ، تویی.

شب جاکش است ، بی تردید !
چرا که ،
همگان را
بر مهتابش می خواباند ...

روی ِ آن کاناپه ی زه وار در رفته ...
با روکش هایی که به طبع ِ "خانم ِ هاویشام" می مانست !
انگشتانت را ، دانه دانه بوسیدم ،
و انحنای تنت را تا هجرت ، به تماشا نشستم ،
گور به گور شود این گالیله!
اگر "مدور" بودن زمین را کشف نمی کرد،
اینک جهان مسطح بود و متناهی!
و من هنوز و تا همیشه ، جهان را برای یافتنت دور ِ باطل نمی زدم.

باران می بارد ...
نمور شده ام ،
انبوه ِ دخترکان ِ زنگار گرفته ی خیس ، زیر سقف ِ حجره های خیابان پناهنده می شوند ...
نگاهشان می کنم ،
صورت هایی که از "ریمل" ماسیده ...
چشم به آسمان می دوزم ، به باران ...
برای من و تو که هرگز ریمل را کنار ِ چشمهایمان راه نداده ایم ، این لذت است ...
فیکس فریم هامان را مرور می کنم ،
از بام ِ خانه ات تا فرودگاه ...
دل می تنگانم ...
باران شلاق می زند و بیدارم می کند ،
دوباره به دخترکان پناه گرفته نگاه می کنم ، که گویی "زغال" گریسته اند ...
پناه نمی گیرم ،
این باران اگر تا انقضای ِ عالم هم باریدن کند ،
من و تو همانیم که پیش از باران بودیم!
امروز ، زیر ِ "نم ِ بارشگاه ِ "باران ...
فردا ، در "نم آیاشگاه ِ "یاران !

کسی می گفت همه ی مهمترین ها ، مدور و کُروی شکلند ...
منظومه ی شمسی ، سیارات و قمر هایشان ، زمین و مدارش ، حتی مغز ِ آدمی زاد !
می گفت سکه ها مدورند ، همین طور صفر که مرموزترین و مهمترین ِ اعداد است !
او حتی حدس می زد ، خداوندگار هم کُروی شکل باشد ... چرا که به نظرش موجود ِ مهمی بود !
راستش کمی ترسیدم ،
داشته ی من در این دنیای ِ ناسازگار ...
هیچ کدام از آن مدورات و حدسیات و کُرات ِ مذکور نیست !
نگران شدم ،
دو دستی گرفتمشان و به جایی امن دویدم !
باید بیشتر مواظب ِ "بیضه" هایم باشم ،
آن جفت ،
یگانه داشته های کُروی ِ من در این جهان است.

این جا قلمرو ِ خرسهای قطبی نیست !
این جا جنگل ِ هراس آور ِ خرسهای ِ قهوه ای نیست !
این جا همان خراب شده ایست که جهان نام گذاری اش کرده اند ...
دخترکان از اطرافم می گریزند ... آنان به نگاهی هم میهمانم نمی کنند ،
یادت آمد ؟
پنجه هایت را عمیق به کمرگاهم می کشیدی ... تا تمام ِ مادینگان ِ جهان بدانند ، تن ِ من فقط قلمرو توست.

-----------------------------------
پ.ن ِ زیادی مهم ...
آن پست ِ "بی نام " را بدون ِ مناسبت نوشته ام ، من متولد ِ آبانم.

جوان تر بودم ، دانسته هایم از سیاست همانقدر بود که کتابخانه ی پدرم و روزنامه ی سلام بضاعت داشت ... اینک هنگامه ی انتخاباتی بود که زمزمه ها ، یک سویش را اذن رهبری و سوی دیگرش را کاندیدای تحول خواه معرفی می کرد ، یادم می آید رئیس کنونی ِ مجلس در کسوت ِ مغز متفکر اصولگرایان ، "نیک براون" انگلیسی را به تهران آورده بود تا تبلیغات ِ انتخاباتی ِ ناطق نوری را مهندسی کند! به خاطر دارم که در دبیرستانها و دانشگاه ها صحبت از خاتمی بود ، صحبت از پایان ِ دورانی که "عوام الناس" دوران سلطنت ِ "هاشمی" می نامیدند. انتخابات برگزار شد و خاتمی آمد ، با دنیایی وعده ی دهان آب انداز که هنوز هم برای نسل من وسوسه کننده می نماید ، شعارهایی نه اقتصادی که غالبا سیاسی .
اما بزنگاه ِ عمل فرا رسید ، شیخ ِخندان ، امروز خبر از آغاز ِ رایزنی در مورد ِ طرحی را می داد و به چشم به هم زدنی ، لودر ِ اصولگرایی "واشریعتا" گویان گرد و خاک به راه می انداخت تا "رهبری" در نماز جمعه به صورت تلویحی از کسانی که شریعت را در نظر نمی گیرند و در مواجهه با خون شهدا فراموش کار شده اند ، انتقاد کند و ساعتی بعد همه ی غبار ها فرو نشیند و آن طرح برای ابد ، به گور سپرده شود ...
روزنامه ها ، که اینک در فضایی قابل ِ تنفس ، اندکی جان گرفته بودند ، نقد می کردند و طرح می دادند و سیاست مردان پیر و جوان را به مناظره و مباحثه فرا می خواندند ، متوهم از شعاری که آنان را رکن چهارم دموکراسی معرفی می کرد ، با فراغ بال پیران ِ مرتجع را به باد انتقاد می گرفتند تا شاید زیر سازی ِ جاده ی اصلاحات را آغاز کرده باشند .
اما رهبری ، در سخنرانی ِ خود ، "برخی" روزنامه ها را پایگاه ِ دشمنان خواند تا چند ساعت بعد ، بیش از "صد" روزنامه و جریده ، که در واژگان ِ آن روزها " برخی " تلقی می شد ، در گورهای دسته جمعی آرام گیرند.
هیاهوی انتخاباتی ِ مجلس ششم بالا گرفت ، همه رای دادیم و با اقتدار نمایندگان اصلاح طلب را روانه ی صندلی های قرمز کردیم ، آنان بی درنگ سراغ احیای آنچه وعده کرده بودند رفتند ، اولین لایحه ای که به صحن مجلس رفت تا بررسی و تصویب شود ، "اصلاحیه ی قانون مطبوعات" بود که وعده ی تصویبش ، عمده دلیل ِ رای آوردن کسانی بود که اینک نشیمن گاهشان پوسته ی سرخ و مخملین ِ صندلی های ِ مجلس را آزمون می کرد.
اما دوباره صدای رهبری گوش ها را در نوردید " در شرایط کنونی ِ کشور ، تصویب چنین قانونی به صلاح ملت و کشور نیست !"
این قانون نیز کنار ِ همان روزنامه ها که با واژه ی " برخی " علامت گذاری شده بودند ، برای ابد به خاک سپرده شد .
اصلاحات با هر " نُه " روز یک بحران گوشمالی داده شد تا عمر ِ مجلس جسور ِ ششم و دولت ِ مصلحت اندیش اصلاحات به سر آید ، آن هم به واسطه ی انتخاباتی که میان ِ منتخبین ِ شورای ِ نگهبان برگذار شده بود.
امروز ، حافظه ی متزلزل مردمان ِ ایران زمین ، هرچند با غرولوند ، دوران ِ اصلاحات را مرور می کند و شاید حضور ِ دوباره ی آنان را طلب می کند ...
این میان اصلاح طلبان نگران از سلامت ِ انتخابات ،خبر از احیای کمیته ی مشترکی تحت نام " کمیته ی صیانت از آراء " دادند ، تا بلافاصله ، لودر ِ گرد و خاک پراکنی ِ اصولگرایی فعال شود و میان این گرد و غبار حنجره ی "رهبری" را به صرفه و زحمت بیاندازد تا او کسانی که در "سلامت انتخابات تردید می کنند " را بی انصاف خطاب کند ! تا به طرفه العینی "کمیته " ی مذکور نیز کنار ِ روزنامه ها و قوانین ِ خلاف ِ ذائقه ی رهبری به گور ِ ابدیت سپرده شود.
اینک ، یکی از شعرهای ِ مشترک ِ کاندیدای اصلاح طلبان ، " تفریق ِگشت ارشاد " از طرح افزایش امنیت اجتماغی است .
شعاری که اگر از هم اکنون "موسوی" یا "کروبی" با رئیس دولت دهم بدانیم ، به گاه ِ عمل بی تردید دوباره لودر ِ تولیدی ِ گرد و خاک ِ اصولگرایان و البته حنجره ی رهبری را به زحمت خواهند انداخت تا احتمالا ، " مقام معظم" نطقی در باب ِ منزلت حجاب در اسلام و ضرورت ِ حفظ آن ایراد کند و در گورستان ِ آباد ِ دموکراسی ، قبری تازه حفر کند!
آری ...
به نظر می رسد که رهبری در حفظ موضع فراجناهی ِ خود ، سنگ تمام گذاشته است.
آرش بگلو
دست های ِ نحیفش را به هم مالید ، توده ی انباشته شده ی کاغذ را کنار زد تا دستگیره ی در ِ اتاقی نمایان شود ، به سختی در را باز کرد و به ناگاه، میان انبوه ِ کاغذ هایی که می ریخت ، مدفون شد ! به زحمت خود را بیرون کشید ، نفس زنان انبوه ِ خرده کاغذ ها را کنار زد تا میزی نمایان شود. روی میز یک لیوان آب و یک قوطی قرص جا خوش کرده بود ، آخرین قرص را از قوطی بیرون کشید و بر زبان گذاشت و آب را یک بند سر کشید. دوباره به جان ِ کاغذ ها افتاد تا مسیر بازگشت را بیابد. به سختی نفس می کشید ،
بی رمق روی کاغذ ها افتاد ، با دست زیر و رویشان کرد ، کپسول ِ آسم را بیرون کشید و سه بار ِ پیاپی در دهانش فشرد.
یک صندلی از میان کاغذ ها بیرون کشید و رویش ولو شد ، دستان ِ لرزانش را تکانی داد و تکه کاغذی را بی هدف بیرون کشید ، رویش نوشته شده بود :
سی و دو نفر دیگر نیز امروز کشته شدند ، با این اوصاف تعداد کسانی که تا کنون به فرمان ِ آدولف هیتلر کشته شده اند به ششصد و بیست و پنج هزار و سی نفر رسید !
کاغد را به کناری انداخت و تکه ای دیگر را سوا کرد :
امروز تعداد کودکانی که به دستور عمرالبشیر در دارفور قتل عام شدند ، به سیصدو هفت هزار و چهل و سه تن رسید !
در ِ سرسرا به کوفتن درآمد ...
پیر مرد با صدای لرزان پرسید:
- کیست ؟
- خداوندا ... جبرائیل هستم ، قوطی ِ جدید دارو را آورده ام ،
در باز شد و جبرائیل با لیوانی آب و بسته ای قرص وارد شد ... خود را نگران نمود داد ... ، کمی "غُر" نیز به نگاهش ضمیمه کرد :
- خداوندا ؟ خودتان که شنیدید دکترتان چه گفت ... شما دیگر پیر شده اید ، از کار افتاده اید ، رویای "داوری" میان موجودات و برقراری " عدالت " و تحقق "آرماگدون" را از سرتان بیرون کنید ...
اگر نه مجبور می شوم " مُسکن " هایتان را دو برابر کنم !
حالا مثل یک خدای خوب دهانتان را باز کنید تا قرصتان را بدهم ...
پیر مرد مُشت باز کرد تا کاغذ ها فرو ریزد ...
نفس عمیقی کشید و دهانش را تسلیم کرد.

پ . ن
یکم : سپاس از ضد نقشه ی عزیز که مرا قابل دانست
دوم : اعتراف می کنم که کم استعدادم ، هر چه تلاش کردم از صد و هفتاد کلمه کمتر نشد !
سوم : به نظر می رسد که باید این رسم را ادامه دهم ، تاتوره و جوجه تیغی را به این بازی دعوت می کنم.
در سرزمینم لمیده بودم ،
بی هیچ حتی دغدغه ای ،
خدا خیر ندیده ای دستانش را از روزنی تو آورد و سَر ِ بی مویم را دو دستی گرفت و مرا از دنیایم بیرون کشید!
زنیکه ای با شادمانی ، دوبار فریاد زد ... به دنیا آمد ... به دنیا آمد ! در آغازین روزی که من از دنیایم رفته بودم!!!

--------------------------------------------------------
پ.ن
ضد نقشه ی عزیز مرا به نوشتن ِ یک داستان " صد و پنجاه کلمه ای " دعوت کرده است ... تلاشم را می کنم، اما خودش را بخوانید ... داستانش را دوست می داشتم.

تصمیم می گیریم که مرغ یا گوسپندی ، جان نداشته باشد ، چرا که دیزی یا سوپ هوس کرده ایم !
تصمیم می گیریم گیاهی را بی جان کنیم و آنگاه به دندان آسیا میهمان نوازی اش کنیم ، چرا که گیاه خواری مرامان است !
حیوان ِ بی نوا ، آن بالا می چرخد و با احترام حوصله می کند ... !
جان ، نمی ستاند ! اجازه می دهد جان ، به هنگام ، بیرون شود ، آن گاه سر می رسد و وعده ای شکم می سیراند !
شاملو راست می گفت ،
در این سیاره مرگ است که مائده می آفریند !
برای ِ انسان و کرکس نیز ، چنین است ،
انسان ...
می میراند برای آفرینش ِ مائده اش ،
کرکس اما ،
ارمغانش مرگ نیست ، آسودنش از آن است !
چشمانت را باز کن ، دشنام ِ "کرکس" را از ادبیاتت دور بریز !
زنده باد کرکس !


/* /*]]-->*/
محمود احمدی نژاد ، رئیس جمهور کنونی و کاندیدای تصدی گری ِ دهمین دولت جمهوری اسلامی ایران ، دوشنبه شب در یک سخنرانی تبلیغاتی در تلویزیون دولتی ایران از عملکرد دولت نهم دفاع کرد.
دلیل نگارش این یادداشت ، "ادعا"های حیرت آور آقای احمدی نژاد در دفاع از سیاست های دولت متبوعش است.
محمود احمدی نژاد در حدود سی دقیقه سخنرانی اش بالغ بر "هفتاد " بار از واژگان "ملت ایران" استفاده کرد تا در استفاده و تاکید مداوم بر کلمات ، گوی سبقت را از آیت الله خامنه ای رهبر ایران برباید. ایشان رشادتها ، دستاوردها و شجاعتهای "به زعم خود" اتفاق افتاده در چهار سال گذشته را نه به دولت نهم که به "ملت ایران " نسبت داد تا بتواند در تمام برنامه ی تبلیغاتی اش واژگان "دولت" نهم را کاملا حذف و "ملت ایران" را جایگزین آن کند. وی به نحوی از واژگان "ملت ایران" به جای "دولت نهم" استفاده می کرد که گویی تمام نیروی های مخالف ، اقلیت های قومی و مذهبی ، جناه های مخالف و به وضوح تمام "مردم" ایران ، بخشی از دولت نهم هستند.
احمدی نژاد ابتدا با قیاس ارتقاء تولید در بخش هایی از صنایع کشور ، آن را با آمارهای تولید در "دولت هشتم" قیاس کرد و مدعی ِ دوبرابر شدن تولیدات کشور در چهار ساله ی ریاستش بر قوه ی مجریه شد. مشخص نبود که آمار و ارغام اعلام شده از سوی ِ ایشان از کدام مرکز آماری به دست آمده است.چرا که وی طی چهار سال گذشته با اعلام اخباری نا صحیح ، مانند خود کفایی در تولید گندم و صدها خبر"به تعبیر خود" خوش دیگر، مراکز آماری مجهول خود را فاقد اعتبار نموده است ! حتی اگر خوش بینانه ، این ادعاهای جدید را بپذیریم ، با توجه به درآمد بی نظیر دولت نهم که به لطف افزایش بی سابقه ی قیمت نفت طی چند سال گذشته حادث شده است و عوایدش دولت نهم را به پولدارترین دولت تاریخ پس از انقلاب بدل ساخته ، تحقق این ادعا ها کار بزرگی نبوده است.
احمدی نژاد مدعی شد که از ابتدای انقلاب تا پیش از روی کار آمدن دولت نهم ، تعداد "چهار هزار " اختراع به ثبت رسیده بود ، اما فقط در چهار ساله ی دولت نهم، بیش از " بیست هزار" اختراع به ثبت رسیده است ! البته با توجه به این که در دولت پر برکت نهم ، "دختران شانزده ساله" ای که در خانه " انرژی هسته ای " تولید می کنند در دایره ی "مخترعین" جمع بندی می شوند ، عجیب نیست که این تعداد مخترع در دولت آقای احمدی نژاد به ثبت رسید باشند.
وی ناگاه با بیان جمله ی "حالا من نمی خواهم گزارش کار بدهم" اعلام آمار و ارغام عجیبش را متوقف کرد تا سوال بزرگی را در ذهن مخاطب طرح کند: اگر یک نامزد انتخابات ریاست جمهوری در نطق تبلیغاتی اش " گزارش کار" ندهد ، پس قرار است کجا این کار را بکند؟ اصولا هدف از حضور وی در چنین برنامه ای چیزی غیر از ارائه ی گزارش کار بوده است ؟
به هر ترتیب محمود احمدی نژاد با این جمله از ذکر جزئیات فرار کرد تا مجبور به ارائه ی آمار و ارغام حیرت آور تری نشود!
محمود احمدی نژاد در انتقاد از دولت پیشین ، دولت هشتم را به سازشکاری و کوتاه آمدن در حمایت از حقوق ملت ایران متهم کرد و در ادعایی بی سابقه عنوان کرد : " در دوران دولت خاتمی ، ابر قدرتها تهدید به ریشه کنی ِ اساس ملت ایران می کردند و در صدد حذف کشور ایران از جغرافیای جهان بودند ! حال این سوال بسیار بزرگ مطرح است که آیا ایشان "فقط یک " سند ِ " آن هم نیمه معتبر" در جهت اثبات ادعایشان دارند؟ آیا فقط یک خبر ، در تایید چنین ادعایی توسط هر کشوری ، بر تلکس هیچ خبر گذاری ِ معتبری درج شده است ؟ اگر چنین است ، ناظران و آگاهان و روزنامه نویسان ِ بین المللی در زمان درج چنین خبری در خواب بوده اند که هیچ ننوشته و هیچ نگفته اند؟
آقای احمدی نژاد تصور کرده اند که گردانندگان دیگر کشورهای جهان به سان ِ خود ِ او از "فقر دیپلماسی" رنج می برند که چنین ادعایی را طرح کنند؟ آیا احمدی نژاد تصور می کند مردم نمی دانند که ادعای "حذف کشوری ، از نقشه ی جغرافیا" ادبیات خود "ایشان" است نه کشورهای صاحب دیپلماسی؟
احمدی نژاد در ادامه تاکید می کند که " امروز تهدید ها برای همیشه از بین رفته است " ، البته با توجه به این که گزینه ی "حمله ی نظامی " هنوز روی میز آمریکاست و خطر حمله ی اسرائیل به تاسیسات هسته ای ِ ایران از هر زمانی بیشتر است ، به نظر می رسد این ادعای ایشان هم بیشتر به یک لطیفه شباهت دارد.
احمدی نژاد پرتاب "ماهواره ی امید" به فضا را از دست آورد های دولت نهم خواند و مدعی شد، پس از پرتاب ِ موفقیت آمیز ماهواره ی امید به فضا ، آنچه وی" دیگر ملت های جهان" نامید ، به پایکوبی و پخش گل و شیرینی پرداختند.
از این حقیقت که ماهواره امید دستاورد دول پیشین بوده بگذریم تا به ادغای پایکوبی و پخش شیرینی در کشورهای مختلف برسیم.
این خبر عجیب از کدام منبع به آقای رئیس جمهور رسیده است ؟ پیشنهاد می کنم ایشان در صورت آگاهی به استفاده از اینترنت ، واژگان " ماهواره ی امید " را در گوگل جستجو کنند تا متوجه شوند بیشترین بازتاب خبر پرتاب ماهواره ی امید به فضا جک و لطیفه بوده است نه جشن و پایکوبی .
محمود احمدی نژاد با بیان این جمله که او مدعی بی نقص بودن دولتش نیست افزود : "من نمی گویم مشکل نیست ، مشکلات هست اما عزم ملت ایران آن را برطرف می کند " !
دیگر بار این سوال به وجود می آید که ملت ایران چگونه و از چه مجرایی قرار است مشکلا ت مذکور را حل و فصل نماید ؟ آیا
" دولت باجناق ها " در کابینه اش جایی برای آنچه وی " ملت ایران " می نامد باقی گذاشته است که مردم در حل مشکلات کشور ، مشارکت کنند ؟ آیا دولت نهم در طول عمر چهار ساله اش هرگز نقدی را تحمل کرده است که مدعی حل مشکلاتش به کمک مردم می شود ؟ دولت نهم انتقاد ها را حتی در بدنه خود بر نتافته است و با تغییرات بی سابقه و پی در پی در کابینه اش ، رکورد تنبیه مخالف را در تاریخ جمهوری اسلامی جا به جا کرده است .
البته احمدی نژاد در پایان سخنانش جملاتی گفت که در صحت آن تردیدی نبود ! ! ! ، وی از " تحمل و استقامت " مردم ایران در طی دوران چهار ساله اش تقدیر کرد .
با توجه به اینکه " تحمل و استقامت " کردن زیر مشکلات طاقت فرسایی که دولت نهم برای مردم ایران پدید آورده است ، " کاری است کارستان " می توان این تشکر را تنها بخش منطقی در مجموعه نطق تلویزیونی محمود احمدی نژاد دانست .
آرش بگلو

ستاره ندارد این عثمانستان انگار ...
سوژه ی شمارش هم که نباشد ، زمان خیال گذر از سر می پراند !
چمباتمه زده ام زیر این بی ستاره آباد و دل می تنگانم برایت ،
دل تنگ می شوم ،
کمی به خودم می خندم ، اما تنگ تر می شود دلم ،
خود خندگی که تیمار نمی کند این من ِ لاعلاج ِ مبتلا به "تو" را ،
این که بخندم به حقیقت ِ دیگر نبودنت ، به حقیقت ِ اینکه اندازه ات نیستم ... این حقیقت که اندازه ی باشاندنت نیستم !
گاهی اوقات تصور می کنم ، تداوم ِ حرف مفت از پر رویی من است ،
شاید ...
برایت شادمانم ...
تو نیز باش !
شادمان از این که "مرثیه" خوانی های مرسوم ِ همانندان ِ من ، که تازه پس مرگ امثال تو نقش می بندد را تحمل نمی کنی ...
اینکه میان ِ خروارها خاک ، اینک درست همان گونه که بایسته است ، "قلم" را ارج می نهی ...
که دیگر خداوندگاران ِ حرامزاده ی هیچ جغرافیایی را ، محکوم به سر فرود آوردن نیستی ...
می دانم که می دانی جغرافیای ِ مذهب فرو خواهد ریخت ،
می دانم که می دانی در این فرو ریزش ، از آن پیر عفریتی که به "نقد"ش کشیدی تا برادر خواندگانش در سوریه و لیبی و ونزوئلا ، جملگی میان ِ قوانین ِ متعفنشان مدفون خواهند شد ،
می دانم که می دانی ، آزاد مردم ِ شادمان ِ آن دوران ، هنگامه ی گام زدن بر مدفن ِ آن عفریتان ، حتی نام تو را نمی دانند ...
اما نیکو تر از همه می دانم که ،
تو برای به دست آمدن ِ همان "شادمانی" مُردی ...
نه برای یادمان ِ نامت،
دلم برایت تنگ می شود.
پ . ن
خبر : امیدرضا میرصیافی در زندان جان باخت ...
دوباره رویم نشسته !
باز هم آن پلان تکراری ِ "لو انگل" پیش رویم است !
همه جا تاریک شده !
سعی می کنم تحمل کنم ، چند دقیقه ی بعد همه چیز دوباره رو به راه می شود !
خوب است "آب" اختراع شده ! اگر نه بیچاره ترین بودم ،
چطور است در این چند دقیقه ی فرصتمان ، کمی برایتان نطق کنم ؟
حقیقت این است که من این موجودات را هرگز درک نخواهم کرد،
انسانها را می گویم !
تمام عمر را به رفع و روجوع معضلات خود ساخته صرف می کنند و دوباره همان می کنند که می کردند!
اتومبیل می سازند ، دود می کنند و به فکر جلوگری از آلودگی ِ هوا می افتند !
برای گرین کارت سالها به صف می شوند و هزاران خطر می کنند ، اما به محض حضور در فرنگ " وطن" وطنشان گوش فلک را کر می کند !
به منطقه ای حمله می کنند و با خاک یکسانش می کنند و آنگاه برای باز سازی اش سالها تلاش می کنند!
به زبان ِ ساده تر ...
هر روز روی ِ من می رینند و با آب مرا می شویند و هنوز خشک نشده ، دوباره رویم می رینند و دیگر بار مرا باز می شویند !
به نظرم انسانها تا ابد درگیر مشکلات خودساخته باشند ...
راستی فراموش کردم خودم را معرفی کنم،
ارادتمند شما : توالت.

چشمانش را باز کرد...
روز شده بود ،
مرد ، پاورچین از کنار آینه عبور کرد ،
فنجان ِ چند ماه نشسته ی قهوه اش را دوباره پر کرد ،
به عادت مرسوم ، رادیو را روشن کرد و یکی از کتابهای نیم خوانده اش را باز کرد ،
رادیو غرشی کرد و مردکی فریاد زد " نوروز " شده ...
مرد بی تفاوت کتاب را ورقی زد ،
برای او فقط " از نو ، روز " شده بود !

یک ،
به " توالت " می ماند زندگی ،
و به " شاش " می ماند آرزوهایمان ،
که در بی انتهای فاضلاب ِ زندگی ، کنار" شاشهای" دیگر دفن می شود...
دو ،
نگاهشان کن!
گویی همراه نطفه ، دروغ را نیز حوالتشان داده اند،
به دروغ می زیند و با دروغ آبستن می شوند،
نگاهشان کن ...
زنان ... با پستانهای دروغین ! و بر و رویی از کذب!
"زیبایی" ، دروغی ازلی ، که تا انقضای عالم مردان فریبکار ِ فرییب خورده را به میان پاهای زنان می خزاند،
"جذابیت" همان وهم بی انجام که زنان را دل می لرزاند ،
و "کلمات" ، ریز حرامزاده گانی که خرده نگارنده ای چون مرا متوهم از دانایی کرده.
عکس از مهرداد دانشپور

نصف النهاری که با شادمانی رویش یورتمه می روی ، ساعتها را پس و پیش می راند ،
اما از روزهای هفته نمی تواند بگریزد ،
من و تو بخواهیم یا نَه ...
زاده ی آن جغرافیای ِ عجیبیم !
جغرافیایی که مردمش،
برای ِ مردگانشان سور می دهند ...
و برای ِ عروسانشان نیز همچنین ...
حتی گاهی برای روزهای هفته هم سور می افشانند ،
برای چهار شنبه ای که از شام گاه ِ سه شنبه انتظارش را می کشند ،
اینک اما ،
سه شنبه است ... و خورشید کم کمک خودش را می میراند ...
من اینجا سور ِ عذای ِ نبودنت را به سفره نشسته ام.
و همان من ... خیره مانده ام به عقربه ی ساعتی که برای آمدن چهار شنبه ، امشبش را نیش میزند !
اما برای رسیدن ِ موعود روز ِ من ، تره هم خرد نمی کند!
"غروب ِ سه شنبه خاکستری بود ، همه انگار نوک ِ کوه رفته بودن ، به خودم هی زدم از اینجا برو ! اما موش خورده شناسنامه ی من ..."
یه مردی بود رشید قلی
چشاش سیا مو کاکلی !
هم غصه داش هم قرض و تب
زیر ِ دماغش یه گُنده ، لب !
لبش قلمبه و گشاد
که مثلشو خدا نداد !
رشید قلی مزرعه داشت
تو مزرعش یونچه می کاشت!
این قلی خان ِ قصه مون
نبود تو شهر زار و زبون
یه قفل خرید از خان آقا
زد به زبون روی ِ لبا
تا مبادا که حرف یامف بزنه
خیر ببینه هم ازخدا هم از ننه
قلی با اون قفل و قُلک
هیچ وقت نبود خاله زنک!
یه روز از این روزای نو
تو مزرعش گرم ِ درو
گل پری جون اومد جلو
یه دنیا داشت ناز و ادا
پسرای ده براش فدا
رشید قلی از جاش پرید
تکونی خورد چشاش چرید !
پری زلفاشو تاب داد
رشید بندو به آب داد !
پری نیگاش به قفل و قُل
رشید تو فکر ِ بند ِ شُل!
پری سلام ادا کرد
رشید فقط نیگا کرد
چاره نداش بنده خدا
قفل زده بود روی لبا
گف نکنه دل سرد بشه؟
منو ول کنه زود رد بشه؟
پری کمی دمق شد
رشید زود شق و رق شد
پری ازش سوال کرد
سر ِ صحبتو وا کرد
رشید می خواس صدا کنه
قفل ِ لب ِ صاب مردشو
بی وخ کشی وا بکنه
عرض به حضور شوماها
که گوش می دین به حرف ما
رشید قلی ِ قصمون
رویا می بافت تا آسمون
امان از این گل پری جون !
پری به قفل اشاره کرد
رشید " نَه " رو حواله کرد
پری یه کمی ناز کرد
رشید ِ ناز ندیده ...
دو دستی قفلو واز کرد !
از اون روز تا به حالا
از زمینو از بالا
توی تموم ِ سالا
اسم ِ رشید ِ قصه
از زبونا نرفته
می گن رشید رف به درک
اون دیگه شد خاله زنک
آی خنده خنده خنده
لباش بی چفت و بنده
رشید قلی غصه خورک؟
تو " زید " نداشتی ؟ به درک!
از امروز به چُس بندی
با دس قبرتو کندی
پی نوشتش لای ِ سبزیای ِ شمسی خانم و قدسی خانم گم شده !
به میرحسین موسوی

به گاه ِ نخست وزیری ات بیشتر در پناه گاه ِ محله یا مدرسه بودم ! " پناه گاه "، واژه ای که اینک از واژه نامه ی نسل جدید حذف شده ، یادم می آید نخست وزیر ِ همانی بودی که امروز "رهبر"ش می خوانند، می خوانی ، به لطف مکتوبات ِ تاریخی می توان دریافت که کمی نیز میانتان اختلاف نظر بود ، باز به لطف همان مکتوبات ِ مذکور می توان دید که تو بی هیچ دلیل و اشاره ای اطوار ِ روشنفکران را دچار شدی و کنج عزلت گزیدی ، بیست سال به همان دلایل نامعلوم زبان به کام گرفتی هرگز سخن نگفتی ...
و اینک تو آمدی ،
پیش از آمدنت ، به دلیل سکوت ِ طولانی ات می توانستم بی دلیل دوستت بدارم ! اما امروز بی تردید برای دوست داشتنت دلیل ِ قانع کننده ای را نیازمندم.
تصور می کردم در این قحط الرجال ، یکی ، در گوشه ای به حداقل هایی از " منطق " پایبند است ! این تصور در مورد ِ تو بود ، اینک اما همه ی تصورتانم لغزان است ...
بر این عقیده ام که مطلق ها را نمی توان کنار ِ هم زور چپان کرد ، بر این عقیده بودم که سیاست مردان ِ کنار نشین نیز بر این باورند و همین باور نیز کنج نشینشان کرده ...
اما آمدنت به پهنای سالهای ِ نبودنت برایم علامت سوال ایجاد کرده ،
جناب میر حسین موسوی ... ؟
تا به حال خوراک ِ تلخ اما شیرین نوش ِ جان کرده اید!؟ هرگز روزگاری سپید اما سیاه را تجربه کرده اید!؟
به نظر ، اینها که گفتم منطقی نبود ! تلخ را چه به شیرین؟ سپید را چه به سیاه؟
می توانم بپرسم جمهوریت را چه به اسلامیت؟ خوشبختانه من به مدرسه رفته ام و بی تردید شما نیز هچنین ، پس احتمالا شما نیز مفهوم جمهوریت را "در بدترین حالت" به اندازه ی کتاب تعلیمات اجتماعی ِ دوران مدرسه ی من میدانید ، بگذارید بازخوانی اش کنم:
جُمهوری نوعی حکومت است که در آن ریاست کشور با رای مستقیم یا غیر مستقیم مردم برگزیده میشود و دوران تصدی او محدود است. جمهوری از نظر مفهوم واژه بیشتر درجاتی از مردمسالاری را نیز در بر دارد.
عالی رتبه ترین مقامی که در این " شیرین ِ تلخ " یا همان جمهوری اسلامی تصمیم می گیرد مقام "رهبری" است ، کسی که توسط ِ مجلسی موسوم به "مجلس خبرگان" انتخاب می شود ُ مجلس خبرگان را مردم در انتخاباتی تایین می کنند که کاندیدا هایش توسط ِ شورایی موسوم به "شورای نگهبان" تایید صلاحیت می شوند و اعضای شورای نگهبان را "رهبری" انتخاب می کند که خود قرار است توسط ِ این چرخه انتخاب شود!!!
ریاست جمهوری ، نمایندگان مجلس ، شورای شهر و روستا نیز باید جملگی مورد تایید شورای نگهبانی قرار گیرند که خود توسط رهبری که خود خویشتن را برگزیده ، انتصاب شده اند !
اتفاقا با اسلامی بودن ِ ماجرا ابدا مشکلی ندارم ، چرا که بر این باورم ، از "مذهب" در هر گونه و جلوه اش ، بیش از این نمی توان انتظار داشت ، بی تردید مذهب مغایر با ابتدایی ترین حقوق ِ بشری است ، مذهب بیشتر ِ سوالات را به موجودی "خداوند" نام حواله می دهد و به فرمان همان موجود نیز عده ای را شاه و عده ای را بنده می انگارد ، مدعیان مذهب خود را منصوب شده از جانب "خدا" می دانند و نقش انسان را در حاکمیتشان حذف می کنند ...
همه این ها در مورد مذهب است که اسلام هم زیر مجموعه ای از آن است ...
حال چگونه می توان جمهوریت را با همان تعریف حقیقی اش ، در کنار اسلامیت گذارد ؟
آقای موسوی؟
آیا شما می خواهید رئیس ِ "جمهوری اسلامی" شوید ؟ می خواهید به تایید شورای نگهبانی برسید که انتصاب شده توسط شخصی هستند که خود توسط کسی انتخاب نشده؟
ماجرا به همین جا ختم نمی شود ، مطلق های متنافی ادامه دارد ! شما فرموده اید " با نگاهی اصلاح گرایانه و اصول گرا " وارد ِ گود می شوید ... !!!
بگذارید نگاهی نیز به این تعاریف بیاندازیم ،
اصلاح طلبی به جریان سیاسی گفته میشود که انجام تغییر در جامعه را خواستار است.
اصول گرایی یا همان بنیادگرایی به معنای سرسختی در مذهب و جهانبینی است که هدف آن عقب گرایی در تفکر واندیشه بر بنیاد ریشههای اولیه ی دین وایدئولوژی است. در مجموع بنیادگرایی یک عقیده ارتجاعی و واپسگراست.
به نظرم نیازی به توضیح نمی ماند ... داستان "شیرین ِ تلخ" را می توان میان سخنانتان بویید!
آقای موسوی ! امیدوارم پس از بیست سال سکوت ، نخواهید پایبندی تان را به ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی* اثبات کنید، امیدوارم نگاه ِ مایان را که به عزلت نشینان امیدوار بود، تاریک نکنید.
امیدوارم دوباره بتوانم دوستتان داشته باشم!
آقای موسوی ، امیدوارم در انتخابات شرکت نکنید.
پ.ن
* از "در آستانه" احمد شاملو
( ا ) الف ... انزوا ، انتظار ، استامینوفن ، احمدی نژاد ، استفراغ ، اسلام ،ارتداد ، الله بختکی
(ی) یا ... یاوه ، یزدگرد سوم ، یبوست ، یزید ، یکتاپرستی ، یخ ، یار دبستانی ، یونجه ، یار ، یواش
( ر ) رانت ، رفسنجانی ، رفوزه ، رضا موتوری ، رضایت ، ریدمان ، راستگویی ، رنگرزی ، راپورت
( ı ) الف ... اروتیسم ، افزایش ِ امنیت اجتماعی ، اشک ، ایمان ، انتر ، اصالت ، اسید ، استخر
(ن) نون ... نزاکت ، نکبت ، نان آور ، نیمرو ، نااهل ، نامرد ، نوچ ، ننه ، نور ، نیکبختی ، نادیده
دلتنگ شدم ، با همه ی نداشته هایش.

?Is this the real life
?Is this just fantasy
Caught in a landslide
No escape from reality
Open your eyes
Look up to the skies and see
I'm just a poor boy, I need no sympathy
Because I'm easy come, easy go
A little high, little low
Anyway the wind blows, doesn't really matter to me, to me
Mama, just killed a man
Put a gun against his head
Pulled my trigger, now he's dead
Mama, life had just begun
But now I've gone and thrown it all away
Mama, ooo
Didn't mean to make you cry
If I'm not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters
Too late, my time has come
Sends shivers down my spine
Body's aching all the time
Goodbye everybody - I've got to go
Gotta leave you all behind and face the truth
(Mama, ooo - (anyway the wind blows
I don't want to die
I sometimes wish I'd never been born at all
I see a little silhouetto of a man
Scaramouch, scaramouch will you do the fandango
Thunderbolt and lightning - very very frightening me
Gallileo, Gallileo
Gallileo, Gallileo
Gallileo Figaro - magnifico
But I'm just a poor boy and nobody loves me
He's just a poor boy from a poor family
Spare him his life from this monstrosity
Easy come easy go - will you let me go
Bismillah! No - we will not let you go - let him go
Bismillah! We will not let you go - let him go
Bismillah! We will not let you go - let me go
(Will not let you go - let me go (never
Never let you go - let me go
Never let me go - ooo
No, no, no, no, no, no, no -
Oh mama mia, mama mia, mama mia let me go
Beelzebub has a devil put aside for me
for me
for me
So you think you can stone me and spit in my eye
So you think you can love me and leave me to die
Oh baby - can't do this to me baby
Just gotta get out - just gotta get right outta here
Ooh yeah, ooh yeah
Nothing really matters
Anyone can see
Nothing really matters - nothing really matters to me
...anyway the wind blows

آغاز :
برای آغازیدن ِ این یادداشت ، برگ های دفترم بارها سیاه و پاره شد تا به یقین برسم که کلمات حقیرترین ابزار ِ بیان احساسند ،
این گونه آغاز می کنم ...
چند ماه پس از زاده شدنم ، دو جغرافیایی که "مردم" نام ِ " ایران " و "عراق" را بر پیشانی شان حک کرده بودند ، به جان هم افتادند ...
جنگ مقوله ی عجیبیست ، " میهن پرستی" ، " ملت پرستی " ، " شریعت پرستی " چاشنی های ِ معروف ِ حرارت دهنده ی آنند ، اما به نظرم " خانواده پرستی" مهترین دلیل ِ پرده نشین ِ دوام ِ جنگ است.
وسط :
برادرخوانده ی پدرم که عمو صدایش می کنم از همسر مهربان اما "فقید ِ " خویش فرزندی داشت که "حسن" نام نهاده بودش.
حسن به دلیل ِ تراژدی غمناک مرگ ِ مادرش که به گاه زایش ِ او جان باخته بود ، محبوب و عزیز ِ همه ی فامیل بود ...
هنگامه ی آغاز ِ جنگ، حسن هفده ساله بود ، او با اولین فراخوان ِ نبرد ، بی تردید ردای ِ جنگ به کمر بست و میان آتش ِ افروخته شده دوید ، او همزمان درس می خواند و می جنگید ، به نظرم مذهبی نبود! چرا که روسپی دخترکی را عاشق شده بود که در کوران ِ انقلاب پدرش را از دست داده بود و ناچار ، این چنین امرار معاش می کرد ، دخترک در همسایگی او بود و روز و شب برای زنده ماندن ِ حسن ، در دعا.
پدر به عشق این دو پی برده بود و برای قطع ِ این رابطه ی به زعم خود "منحوس" تمام تلاشش را می کرد. او در هر مرخصی ِ کوتاه حسن ، طومار ِ نامهای دختران فامیل را برای پسرش پهن می کرد و اصرار می ورزید که یکی را انتخاب کند. فرزند ، بی درنگ جنگ را بهانه می کرد تا طومار را پس بزند ، او می گفت: سرنوشت یک رزمنده همیشه در ابهام است ، پس ازدواج ِ او خیانت به زندگی همسرش خواهد بود.
سالها گذشت ، بالاخره "جام زهر " نوش جان شد و قطعنامه ی پانصد و نود و هشت ، به امضای "آتش بیاران" رسید. حسن که اینک یک فرمانده بود ، خاک ِ هشت سال جنگ را تکاند و به خانه بازگشت ، پدر تهدید کرد که هرگز سخنی از آن روسپی دخترک به میان نیاورد ، اگرنه خود سوزی خواهد کرد و حسن آتش ِ افروخته ی عشقش را در سینه محبوس کرد و مهر بر لب زد.
یکی از عفیف دختران فامیل را به عقد او در آوردند ...
با او به حجله نرفت ، اجازه خواست تا یک بار دیگر ، این بار کوتاه ، به رزمگاهش بازگردد تا سربازان ِ زیر دستش را برای بازگشت از جنگ ، سامان دهد ... آنگاه آسوده خاطر برای ادامه ی آیین زناشویی به خانه بازگردد.
هشت روز بعد از مراسم عقد ، به جبهه ی جنگ بازگشت ، ایرانیان و عراقیان آخرین مهمات ِ باقی مانده را به خاک یک دیگر خالی می کردند و باز می گشتند ... این میان ، یک تانک ِ عراقی یکی از آخرین گلوله هایش را درست به سینه ی حسن شلیک کرد ... تا هر تکه از بدن ِ او در گوشه ای باز ایستد ...
هم رزمان ، خرده های ِ بدن ِ حسن را به پدر تحویل دادند تا پدر و " عروس باکره اش " سیاه پوش شوند، تمام فامیل از اعماق جان شیون سر دهند و دخترک همسایه ، آرام در اتاقش هق هق کند...
اینک من ده سال داشتم و در میان سرور و شادی ِ مردمان از خبر ِ پایان ِ جنگ ، به اشکهای عمویم ، پدرم و انبوه سوگواران ِ شرکت کننده در مراسم خاک سپاری " حسن " می نگریستم.
پیش رفتم و در حالی که بی حد می گریستم ، سعی کردم عموی ِ تنومندم را بغل کنم ، عمیق نالید و مرا نگریست ... لبانش را مرطوب کرد و گفت :
نمی بخشمشان ، عراق و تمامی ِ مردمانش را برای ابد نخواهم بخشید ...
صورتم را نزدیکش کردم و گفتم:
انتقام فرزندت را می گیرم ، روزی همه ی آنان را خواهم کشت ...
آخر :
امروز بیست سال از پایان جنگ می گذرد و من در خرده بلادی از عثمانستان می زیم ،
دوستان ِ معدودی دارم ، چند وقتی می شود که به لطف زبان ِ بی بدیل ِموسیقی با عزیزی به نام "مورات" دوست شده ام. به خانه ام دعوتش می کنم و بی مقدار از حضورش لذت می برم ، او یک موزیسین ِ سبک ِ JAZZ است و یک وفادار به آرمان ِ " آنارشیسم" ، هم سن و سال من است ُ بسیار عمیق و دوست داشتنی است و بهترین هایش را در دوستی تقدیم می کند ...
او یک عراقی است که ایرانیان یگانه پسر عمویش را در جنگ کشته اند ...
امروز نهار را با هم خوردیم ، پس از رفتنش بی تاب بودم ، باخود می گفتم من از "جنگ" ، از "مرگ" و از "مرز" بی زارم ...
دوست داشتم به عمویم تلفن بزنم و بگویم :
امروز یکی از بهترین دوستان من ، یک عراقیست.
پ . ن
بازخوانی نکرده ام ،
غلط های املایی و اشتباهات را ببخشید.

دلم را به هم می زنند این " اولین " های تاریخ ...
همان ها که نخست، با هر " اولینی " مواجه شدند،
چه می دانم ، برای هر هنجاری ، قراردادی نوشتند ...
مثلا خوب را ساختند و هرآنچه خارج از "خوب" ِ قرار دای شان بود را "بد" نامیدند ،
اولین رایحه ای را که موجب شادی شان شد ، بوی "خوش" و هرچه به مزاجشان نساخت را بوی "گند" نام گذاری کردند ...
هم اینان ... گناه ، نیکوکاری ، هم جنس بازی ، فحاشی و غیره را نام گذاری و دسته بندی کردند ...
همین " اولین " های ِ مادر به خطا ...
و ...
سالهاست مایان که در تقلید به " بُز " می مانیم ، همان می کنیم و می گوییم و یاد می دهیم که "اولین"ها با تکیه بر علم ِ "بیضه المنطق" ، بنیاد نهادند.
ای کاش قطعه ای از این " زمین " ِ حرام زاده برای من بود ... بی هیچ حتی مراحمی ...
امپراطوری خودم را همانجا بنا می کردم ...
با لذت ، مدفوع بو می کردم و شادمانه به وجد می آمدم ، با صدای شیرین ِ کلاغ به خواب می رفتم ، لبان ِ گرم و جذاب ِ میمون را به بوسه ای مرطوب و طولانی ، می نوشیدم ... کلاه لبه دار را روی بیضه هایم می گذاشتم و برای جذب ِ میمون ِ مورد ِ علاقه ام رویش " تف " می انداختم ...
آه اگر قطعه ای از این زمین ِ حرام زاده برای من بود ...
زمینم را برای ابدالاباد با قوانین ِ خودم جاودان می کردم ...
چه رویای ِ دوری ...
دلم به هم خورد ...
دلم به هم می خورد ...
از "اولین"ها ...
حتی از اولین کسی که قراردادی به نام ِ " نگاشتن " را نگاشت!
س.ز.ن !
( همین حالا اختراعش کردم ، مخفف سوال زیر نوشت است )
فکر می کنی بهتر است این پست را معدوم کنم ؟ ( یعنی همان " پاک " )

دلم چند قرن است که برای "سکوت" تنگ شده ...
قرنهاست که کودکان برای معلمان
روان پریشان برای روان پزشکان
سینما گران و آوازه خوانان و روزنامه نگاران برای مردم
مردم برای روان کاوان
مجرمان برای بازپرسان
و گناه کاران برای کشیشان
اعتراف می کنند ...
دلم برای "رازداری" تنگ شده است.

یک
این جور وقتها آدم احساس عجیبی دارد ... !
همه چیز بوی خمیازه می دهد،
شب از نیمه گذشته است ، تلویزیون قبیح لوس آنجلسی، دائم آگهی ترک اعتیاد و درمان سوزاک و کاشت و داشت و برداشت مو ، از اقصی نقاط بدن را پرتو افشانی می کند ...
کانال های خرده روشن فکری هم که جملگی علامت منحوس ِ "دلار" را کنار خود جای داده اند تا موزیک کلاسیک هم به انحصار بورژوآ زاده ها درآید.
دو
کارد بخورد به شکم ِ فاقد ِ صاحب ِ این عثمانی ها ، هنوز عصرانه را نه لمبانده ، قید شام را می زنند و کرکره ی دکان هایشان را پایین می کشند که با بالش و تخت همبستر شوند ! بی چاره زنان ِ عثمان ، حق دارند انگ ِ هرزگی را بر پیشانی حمل کنند.
سه
خدا که از این کارها بلد نیست ، امیدوارم کسی پیدا شود و پدر "دوستان" را بیامرزد که چند کتاب برایم تحفه آوردند ، اگرنه سر و کارم با بیضه های ماسیده ام بود.
چهار
لعنت به اول کسی که پلیس را اختراع کرد ، این یعنی بی شک او اولین کسی بوده که جرم را نیز دیده و بانگ به اعتراض برداشته،
کودک که بودیم می گفتیم اولین معترض ِ بوی بد ، خود خالق ِ بوست.
پنج
حال و روز نماده برایم ... دلم برای تیمارستان کوچکمان تنگ است.
پ . ن
آن قدر عصبانی ام که پی نوشت را از یاد بردم.