تبليغاتX
قهوه و سیگار
نبشت های من

جامعه ی آفت زده

چرا رهبران سیاسی نمی توانند در ایران موفق باشند؟

 

جامعه ی آفت زده 

جغرافیایی به نام ایران ،عجیب و منحصر به فرد است . این را بیشتر به دلیل "عادات" مرسوم ساکنینش، که در طی سالهایی دراز به "فرهنگ" بدل شده، عنوان نمودم.تاریخ این بوم ، انواع دگردیسی های سیاسی و اجتماعی را تجربه کرده و عموما "محصول" این تحولات نوعی "ارتجاع" بوده است ، حال آن که رهبران تحول خواه در واقعیت یا به ریا "ارتقاع" را افق قیام یا انقلابشان معرفی کرده اند. چه رهبران مذهبی و چه رهبران روشنفکر این سرزمین، به خصوص در تاریخ معاصر ، حامل هر ایدئولوژی ِ نوشته و نانوشته ای ، هرگز توفیق کسب کامل آنچه موفقیت نام گذاری شده را نداشته اند.به عقیده ی نگارنده ی این سطور، پاسخ ِ چرایی این ناکامی ِ تاریخی را می توان در ناهمخوانی آنچه که در این ملک "ملت " نامیده می شود با تعریف جهانی این واژه یافت. در آغاز باید دوباره معنی واژه "ملت" را بازخوانی کنیم، "ارنست رنان"در تعریف کلاسیک ملت چنین نوشته است : (ملت چیست؟ملت یک روان است ، یک اصل روحانی. دو چیز، که در واقع یک چیزند،این روان را می سازند ... یکی داشتن میراث ِ مشترک ِ غنی از خاطره ها و دیگر، سازش واقعی، میل به زیستن با یکدیگر و خواست ِ تکیه کردن کامل به میراث مشترک) نیز "امرسون" پژوهشگر امور سیاسی می نویسد: ( ملت جماعتی است از مردم که حس می کنند از دو وجه به یکدیگر تعلق دارند، یکی این که از عناصر مهم و ژرف ِ یک میراث مشترک سهم می برند و دیگر این که سرنوشت مشترکی را برای آینده ی خود متصورند) اما در کنار این باید نگاهی به تعریف واژه ی "ملیت" نیز داشته باشیم، ملیت در مقام رابطه ی قانونی ، به معنای عضویت در یک ملت یا دولت است ، به طور کلی ، ملیت شامل وظایف فرمانگزاری از سوی فرد و حمایت از سوی "دولت" است.چه اشیاء و چه انسانها ، می توانند دارای ملیت باشند.

با این تعاریف ، می توانیم نگاهی نیز به ساکنین ایران زمین بیفکنیم تا به تضاد های بنیادینی پی ببریم که مردم ما را از تمامی ِ قواعد تعریف شده در باب یک "ملت"، مستثنا می کند. بدین سان که، در مردم ایران ، بخصوص طی چند صد سال گذشته ، هرگز میل ِ به زیستن ِ با یکدیگر ( توام با خیر خواهی ) و نیز احساس داشتن یک سرنوشت مشترک وجود نداشته است ! مردم ایران بیشتر از دیگر مردم دنیا ، منافع شخصی خود را در نظر دارند و برای توفیق در اهداف شخصی ، بیش از دیگر مردمان تلاش می کنند ، این احساس بیشتر به دلیل خطر اقتصادی است که طی چند صد سال گذشته ، همواره از مهمترین دغدغه های این مردم بوده است ، دلیل این تلاش، تغییر سرنوشت شخصی هر فرد است و "سرنوشت" همان است که یک ملت باید در آن احساسی " مشترک" داشته باشد. چنین مردمی ، بی شک طی قرون گذشته ، هرگز توسط "دولت"حمایت نشده اند و طبیعتا فرمانگزار آن نیز نبوده اند ، با چنین نگرشی ، ایرانیان، طبق تعریف کلاسیک ، در چهار چوب معانی "ملت" و "ملیت" نمی گنجند. نیز، ملل در تعاریف مدرن، شاخصه های دیگری را نیز همراه دارند که بازهم ایرانیان یا فاقد آنند یا شکل بیمارگونه ای از آن را مدل سازی کرده اند. در جوامع دیگر ، مردم به قشرهایی گونه گون دسته بندی می شوند که هر کدام از این اقشار دارای مولفه هایی ویژه اند که رهبران سیاسی آن ممالک را وادار به درکی عمیق از هنجار های جامعه می کند تا بتوانند به واسطه ی ادراک بدست آمده ، مردم را با خویش همداستان گردانند.فی المثال ممکن است در بلادی ، اقشار مختلف "مردم " چنین دسته بندی شوند ، قشر اول کسانی که عموما خود را درگیر مسائل سیاسی نمی کنند و اگر چیزی از سیاست بدانند ، غیر کارشناسانه و غیر موثق است ، دغدغه ی اصلی اینان  "رفاه" است که بعضی به آن دست یازیده اند و عده ای نیز برای این هدف تلاش می کنند. قشر دوم کسانی که علایق اجتماعی ، سیاسی شان از قشر اول دامنه دار تر است، مثلا هر روز روزنامه ی "شماره ی یک " را که روزنامه ای محافظه کار است می خرند و یا در پیشخوان به دنبال روزنامه ی" شماره ی دو" می گردند که روزنامه ای چپ گراست ، در محافل خصوصی، از سیاست تا اقتصاد را به بحث نظری می نشینند و ... ، قشر سوم اما خود را در زمره ی روشنفکران می داند ، از ژورنال دوری می کند و عموما به بحث نظری نمی پردازد و دغدغه های یک روشنفکر را دارد. در چنین جامعه ای یک رهبر سیاسی به خوبی می تواند بداند که چگونه توفیق خواهد یافت تا جامعه را با مشی خود همداستان گرداند، اینگونه که از طریق اعطای امتیازات غلو شده و عوام فریبانه ، یا سخنانی نه چندان عمیق اما زودبازده ، قشر اول را با خویش هم صدا سازد. یا از طریق ژورنال و به واسطه ی ژورنالیست ها ، قشر ثانویه را به مسیر خویش کشاند. ممکن است از طریق مناظره و مباحثه ، روشنفکران را با خویش همساز کند. باز می گردیم تا در مقام مقابسه برآییم ، در ایران بدین تعاریف ، هرگز مقوله ای به نام "قشر" وجود نداشته است. ساکنین این بوم ، به دلیل اینکه متعلق به هیچ کدام از اقشار یاد شده نیستند ، همیشه غیر قابل پیش بینی و همیشه غافل گیر کننده اند. یک رهبر سیاسی ،  هرگز نمی داند که با چه ابزاری خواهد توانست این مردمان را متاثر از خویش گرداند ، مردمانی که به سوی پیشخوان روزنامه فروشی ها می روند تا " روزنامه" خریداری کنند ، آری فقط "روزنامه"! ، آنان برای خریدشان "نام " خاصی را در نظر ندارند ، چرا که نمی دانند ممکن روزنامه ها دارای "جهتی " سیاسی نیز  باشند ، "همشهری" که تمام شده باشد ، "کیهان " یا "اطلاعات" را با خود خانه می برند. یک رهبر سیاسی شاید بتواند این مردم را زمانی چند با خود همراه گرداند ، اما نخواهد توانست این همراهی را حتی به "سال" برساند، چرا که مردمانی که مخاطب هیچ "رسانه ای" نیستند ، یا اگر باشند چندی بعد رسانه ای دیگر را بر می گزینند، به نسیمی ، عقیده عوض می کنند. اگر توده ی ساکن به این خاک را، مستقل از معدودی "روشن فکر" کالبد شکافی کنیم چنین در می یابیم که این مردمان، به لحاظ سیاسی ، دارای سوادی شنیداری اند ، این چنین که تحلیلی در مورد سیاست کلان کشور ، از آشپزخانه ی رستورانی آغاز می گردد ، اتومبیل ها و تاکسی ها را درمی نوردد ، در صفوف نان و گوشت خودی می نمایاند ، میان سبزی های زنان خانه دار، دست مالی می شود و پس از سالی ... در روستایی آرام می گیرد، رهبران و سیاست مردان و روشنفکران این سرزمین ، به گاه زندگی ، هرگز مقبول خلق نیافتاده اند و همیشه مُهر خیانت بر پیشانی خویش دیده اند، آنان وقتی که توده ی مردم را پشت خویش دیدند ، با اطمینان بر ناراستی تاختند ، اما درست هنگامه ی"بزنگاه" ، همان توده را روبه روی خویش یافتند. چنین است که از لابه لای صفحات تاریخ این ملک ، نمی توان سیاست مردی ، رهبری یا روشنفکری محبوب یافت ، مگر "مُرده ای"، یا کنج عزلت گزیده ای. در تاریخ این جغرافیا همیشه "بزنگاهی" بوده تا نسیمی وزیدن آغاز کند و خلق را به سویی دیگر رهنمون سازد، و در چنین فضایی ، هرگز"راهبری" توفیق آن نخواهد یافت که "آرمانی" را تحقق بخشد، چرا که هرگز نخواهد توانست این مردمان را آسیب شناسی کند ، وفاداری یا اعتمادشان را برانگیزد، تبع تاثیر پذیری آنان را واشکافی کند و ثبات را به طریقی بر حافظه ی خاک گرفته شان بارور نماید تا بتواند "بزنگاه"بعدی را به سود خویش کارگردانی کند.

حقیر ، فعالیت سیاسی در ایران را عبث نمی پندارم ، اما بر این باورم که ناکامیابی ِ جنبش ها ، مبارزات و اعتراض ها ی اتفاق افتاده در ادوار گذشته به بافت ِ"عجیب " و "غیر قابل پیشبینی ِ مردمان این سرزمین باز می گردد که سالهاست ذهن سیاسی شان بیمار است و هنوز از میان این مردمان ، تیمارگری سر برون نیاورده تا این بیماری ِمزمن را "مرحمی" باشد.

 

آرش بگلو

Arash@yours.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 5:33  توسط آرش | 

شاید بتوانم روزی یک نجیب زاده ی بیسائویی باشم

 

گفت این شهر پُر است از اُناث زیبا روی که اشاراتی را طلب می کنند تا به بالینت آیند.

 

کنار تنبانم را به خاریدن نشستم.

 

گفت چه نشسته ای ؟ فراونند اهالی سینماتوگراف که نوابغی چون تو را خواهان باشند.

 

کنار دیگر تنبان را خارش آغازیدن شد.

 

گفت آهای ؟ چراغ دیده ات که به خاموشی نرفته ؟ ژورنالیست زاده شده ای از ازل ، نشریات یومیه چندیست برایت به جنگ نشسته اند.

 

کمی پایین تر از بخش میانی ِ تنبانم را نشانه رفتم.

 

گفت سیاست مردان این بوم چندیست رد پای نابغه ای را کند و کاو می کنند ، چرا خود نمی نمایانی ؟

 

تنبانم کنده ، به دهانش تپاندم.

 

 

 

اختراع گراهابل از نوع بی سیمش به زنگ آمد ، پس از افاضات، صدای بیپی به سمع رسید:" الو ، عزیزم؟ گوشی رو بردار ... الو ؟ عزیزم ؟ چرا گوشی رو بر نمی داری ؟ داری چه گُهی می خوری ؟ مادر قحبه گوشی رو بردار ... خیله خوب ... دیگه تموم شد ... ایکبیری !" بیپ ، صدای شخص مکرمه منقطع شد.

 

 

 

تله ویژن را به کلیدی منور کردم ، مستندی از " لوک بسون " نمایان شد که نسخه ی " دیجیتال ویدئو دیسکش" را چندی پیش به روءیت رسانده بودم ، به صحنه ای رسید که قرار بود دو سوسک ، هم خوابگی ، آن هم از نوعی مبسوط داشته باشند ، به ناگاه بخش حشرات به " کات " مبتلا و به فصل خزندگان متصل شد.

 

 

 

روزنامه ای از اعماق کیهان بر خانه ام سقوط کرد ، به تیتر ِ " ایران قدرت بزرگ جهان " و " رضایت 98 درصد مردم از طرح افزایش امنیت اجتماعی " مزین شده بود.

 

 

 

بی درنگ به اختراع اجانب ، که همانا " ماهواره" باشد پناه بردم ، شبکه ی معظم ِ ( آی سی سی ) ظهور کرد که اسلایدهایی از هاشمی رفسنجانی ، گیلاس روی درخت ، نمای کاخ ورسای از بالا ، تصویر محمد البرادعی ، سید علی خامنه ای ، رقص دلفین ها ، تصویر برج آزادی و تنبان بانو جنی فرلوپز را به ترتیب از دیدگانم گذرانید ! این میان مردکی نیز صدای خود را زینت بخش این تصاویر نموده بود: این مزدوران رژیم را بکُشید ! این ها که به اندازه ی "خر" از سیاست نمی دانند ، ای کاش می توانستم به شما رخ بنمایانم که ببینید سیاست مرد چگونه است.

 

 

 

تنبانم را بیرون کشیدم تا البسه ای به تن کنم ، راه خانه ی والده ام را پیش خواهم گرفت ، یادم می آید پیش ترها گفته بود از اجدادم ، خدا خیر دیده ای اهل " گینه ی بیسائو " بوده ، شاید بتوانم روزی یک نجیب زاده ی بیسائویی باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:13  توسط آرش | 

 

 

 

تاریخ غالبا افسار کسانی را در دست داشته است که پندار می کنند می توان تاریخ را مهار کرد.

" آ.ل. پارووس " روزنامه ی ایسکرا ـ فوریه ۱۹۰۵ 

 

تاریخ به شیر درنده ای می ماند که خود سرانه هر جنبنده ای را "غدا" می انگارد و در راه شکار ، خشک و تر را لگد مال می کند.

 

دو سال پیش ، از دست اندر کاران برنامه ای تلویزیونی بودم که مشکلات شهرستان های استان تهران را تصویر می کرد و برای رفع این مشکلات مسئولین را به پاسخ گویی وا می داشت ، این مشکلات حوزه های مختلفی همچون ، آب ، برق ، گاز ، جاده ها ، دزدی ، کلاهبرداری و ... را شامل می شد که مسئول پاسخگویی به بخش هایی که جرم تلقی می شد را " سردار زارعی " فرمانده ی انتظامی ( وقت ) استان تهران  عهده دار بود ، او همیشه سرزنده بود و مبادی آداب و همیشه برای پاسخ گویی در دست رس. علیرغم بدبینی همیشگی ام به دستگاه انتظامی ، هیچ گاه نتوانسم دلیل قانع کننده ای برای موضع گرفتن نسبت به فرمانده ی انتظامی استان تهران بیابم. آن روزها بر این باور بودم که پس از شکست رفرمیست ها آخرین بارقه های امید برای  رهایی ایران از "توتالیتاریسم " نیز بر باد رفته و به همه بدبین بودم . چندی نگذشت که به اقتضای کارم مجبور به روابط نزدیک تری با سردار شدم ، کم کم این روابط با مسائل خصوصی در هم آمیخت تا من به حواشی جالبی در زندگی سردار واقف شوم . برای خودم نیز قابل هضم نبود که چگونه توانسته ام خود  را چنین صمیمی در کنار فردی ببینم که طبیعتا بخشی از ساختار حاکمیتی است که در دل با آن عنادی دیرینه دارم .

روز ها و شبها سپری شد و من و سردار ساعتها را کنار هم گذراندیم و بیشتر اوقات را به گپ زدن و درد دل کردن در مورد مسائل درون نظام سپری می کردیم . گاهی اوقات سردار مسائلی را برایم بازگو می کرد که چند روز در حیرت می ماندم ، حقیقت این بود که سردار در مقابل بسیاری از مصوبه هایی که به فشار علیه مردم منتهی می شد ایستاگی کرده بود و از همین جهت دشمنان بسیاری را برای خود تراشیده بود. او هرگز با طرح مبارزه با بد حجابی  موافق نبود و بسیار تلاش کرده بود که این بخش را از " طرح امنیت اجتماعی " حذف کند. در گفتگوهایش با من ، دائما بر حق انتخاب مردم در پوشش اصرار می ورزید و  ورود به حوزه ی خصوصی مردم را گناهی نا بخشودنی می انگاشت .

سردار زارعی خود عقایدی بسیار مذهبی داشت ، این را می شد از طریقه ی زندگی و نحوه ی پوشش خانواده اش به آسانی فهمید. هنگام صحبت با خانمها صدایش افتادگی و حیا را  توامان داشت ، هرگز چشم بر مخاطبش نمی دوخت و هرگز صدایش بر صدای مخاطب فزونی نمی گرفت . من با تمام بدبینی ام ، هرگز در رفتارهای او ریا   و دروغ  احساس نکردم. روزها گذشت و من به صداقت درونی سردار یقین کردم ، هرچند میان باورهای من و عقاید او فرسنگها فاصله بود ، اما بی شک در کردار او صداقتی بود که نمی توانستم از آن چشم بپوشم .

یک روز که من خسته از کار روزانه در دفتر برنامه استراحت می کردم او برای بازبینی مصاحبه اش پیش من آمد ، همیشه مصاحبه هایش را قبل از پخش، بازبینی می کرد ، بسیار دمق بود و در صورتش  از آن سرزندگی همیشگی خبری نبود ، به اعتبار صمیمیت ایجاد شده دلیل افسردگی اش را پرسیدم و او پاسخ گفت، از سوی فردی که هرگز نامش را برایم نخواهد گفت تهدید شده است ، ماجرا از این قرار بود که او دو کامیون حامل مقادیر انبوهی " هروئین " را در یکی از جاده های منتهی به تهران توقیف کرده بود اما این کامیون ها متعلق به کسی بود که سردار این گونه توصیفش کرد " آنقدر سرشناس است که حتی نمی توانم نامش را به زبان بیاورم " اصرار من برای دانستن آن نام نتیجه نداد ، سردار این گونه ادامه داد که " من در دوراهی مهلکی قرار گرفته ام ، یا باید در خواست آن شخص را برای بازگرداندن محموله اش را اجابت کنم و مرگ شرافتم را به تماشا بنشینم و یا آماده ی نبردی نا برابر شوم " پرسیدم چرا استعفا نمی دهد؟ سردار نگاهی معنی دار به من کرد و گفت دوست دارد این پرونده را به سرانجام برساند و آن گاه استعفایش را تقدیم کند ، او می گفت هرگز حاضر نیست کاری کند که آن کامیونهای حامل "مرگ " متاعشان را در دست هزاران جوان این شهر قرار دهند ، او گفت تا این مساله را حل نکند از پا نخواهد نشست.

روز بعد خبری دریافت کردم مبنی بر اینکه تهیه کننده ی برنامه تغییر کرده است و به عادت مرسوم تلویزیونی ها این یعنی پایان کار همه ی ما ، همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و من از فردای آن روز دیگر در آن دفتر نبودم . چند هفته بعد تلاش کردم تا از طریق موبابل حالی از سردار بپرسم اما موبایلش خاموش بود. کار جدیدم آن قدر وقتم را می گرفت که نتوانستم دوباره خبری از سردار زارعی بگیرم.

چند ماه بعد در خبرهای اینترنتی ماجرای نماز جماعت سردار زارعی به اتفاق شش بانوی عریان را خواندم.

ایمان داشتم برایش پاپوش دوخته اند ، مثل این که قضیه ی کامیون های هروئین به جاهای باریک کشیده شده بود ، سراسیمه شماره اش را گرفتم تا خبر ها را از خودش جویا شوم ، موبایل خاموش بود ، شماره ی خانه اش را پیدا کردم ، همسرش با صدایی غم آلود پاسخ داد ، خودم را معرفی کردم ، کمی مکث کرد اما شناخت ، ناگهان به گریه افتاد ، گفتم من به شرافت سردار ایمان دارم اما او گریه اش فزونی گرفت ، گفت آخر اینهایی که نوشته اند را چه کسی باور می کند ؟ سکوت کردم و در دل گفتم " همه "،  حقیقت همین بود ، عوام الناس همه چیز را باور می کند ، ازحال سردار پرسیدم ، گفت در بازداشت به سر می برد ، کمی دلداری مرسوم ایرانیان را به خوردش دادم و خداحافظی کردم.

ماه پیش دوباره تماس گرفتم ، باز موفق به صحبت با " آقای زارعی " نشدم ، پس حالش را دوباره از همسرش جویا شدم ، او گفت " در دادگاه (غیر علنی ) مدرک محکمه پسندی برای اثبات فساد سردار ارائه نشد ، ماجرای آن فیلم یک شایعه بود ، آنها فیلمی از( ما ) را  با دوربینی که در اتاق خوابمان کارگذاشته بودند تهیه کرده اند و می خواستند در دادگاه از آن استفاده کنند "، صدایش بریده بریده بود و شرم  تارهای صوتی اش را می لرزاند ، با گریه گفت " تصورش را هم نمی توانم بکنم که در اتاق خوابمان دوربین بوده است" او گفت قرار است شوهرش به درجه ی " سرهنگی " تنزل کند و بازنشسته شود ... ، این آخرین تماس من با خانواده ی "سرهنگ زارعی " بود .

 

حقیقت این است که سرهنگ زارعی کمر به تغییر سرنوشت  دستگاهی بسته بود که خود نگارنده ی سرنوشت است . آری " زارعی "می خواست تاریخ را بنویسد اما تاریخ آنگونه که خود می خواست ، او را نوشت.

 

آرش .بگلو

Arash@yours.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط آرش | 

برای مردی که گذشته اش را انکار می کند.

به محسن مخملباف

 

به فراز و فرود آدمها که می نگرم ... دلم می گیرد

در باره مخملباف اما شرایط به گونه ای دیگر است ، او انکار فراز و فرودهایش است.

شاید بهتر باشد تا آخر این نبشت حوصله کنید.

داستان را از این جا آغاز می کنم : محسن مخملباف یک انقلابی چند آتشه با آرمان های مرسوم انقلابیان که در ایران به چاشنی مذهب نیز " مزین " است ، در جریان انقلابی قرار می گیرد که صرف نظر از انبوه ضعف هایش ، با مقوله ی "هنر" نیز سر ناسازگاری دارد یا به بیان دیگر از  هنر تعریفی " انحصاری " دارد که این تعریف متضاد از تعریف جامعه ی هنرمندان از هنر است . مخملباف اما خود را یک هنر مند انقلابی می داند که سودای آشتی هنر و مذهب را در سر می پرورد.

در همان ابتدای انقلاب ، ساختمانی در خیابان " سمیه " کنونی که مرکز فرهنگی بهاییان بود به تصرف انقلابیون در می آید ،بلا فاصله "حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی" متولد می شود تا محسن مخملباف بخش سینمایی آن را در دست گیرد، رویای شهرت پی ریزی می شود تا مخملباف امیدوارانه تر به آینده نگاه کند او تجربه ی چندانی از سینما و تاتر ندارد اما با توجه به شرایط انقلابی حاکم ، قلم مقبولی دارد. میان کسانی که در " حوزه " گرد آمده اند شور انجام کارهای " انقلابی هنری " موج می زند ، میان اینان کسانی به چشم می خورند که بعدها حساب خود را از مخملباف جدا می کنند : " مرتضی آوینی ، محمد رضا هنر مند، مجید مجیدی ، رسول ملاقلی پور ، محمد کاسبی ، جعفر دهقان ، فرج الله سلحشور ، بهزاد بهزاد پور و بسیاری دیگر که در حافظه ی حقیر کمرنگ شده اند.

مخملباف نمایشنامه ای تحت عنوان حصار در حصار می نویسد تا به کارگردانی محمد رضاهنرمند و بازی مجید مجیدی و هنرمند سن تالار اندیشه را مزین کند، این نمایش تصویر برداری شانزده میلیمتری می شود و در تلویزیون نیز نمایش داده می شود تا مذهبیون شاهکار ارزشی مخملباف را به نظاره بنشینند، بزودی واکنش ها نمایان می شود ، آیت الله خامنه ای یک " چک " به مبلغ بیست هزار تومان به عنوان تقدیر برای عوامل حصار در حصار پیشکش می کند اما مخملباف آن چک را با یادداشتی پس می فرستد " ما کمونیسم را از منظر سرمایه داری نقد نکرده ایم که برای ما پول می فرستید ! "

اولین فیلم بلند سینمایی به کار گردانی "م هنرمند" بر مبنای فیلم نامه ای از مخملباف در حوزه متولد می شود تا مردم " مرگ دیگری " را بر پرده ی سینما تماشا کنند ، استاد " زرین دست " از فیلمبرداری " مرگ دیگری" ناگفته ها دارد که من جسارتا بخش کوچکی از آن را بازگو می کنم ، روز دوم فیلمبرداری ، مخملباف همه ی عوامل فیلم را از لوکیشن در میدان آزادی به حوزه فرا می خواند تا اعتراض شدید خود را به استفاده از عوامل "طاغوت" در فیلم مرگ دیگری عنوان کند : " چطور اجازه داده اید کسی که از سینه های گوگوش فیلم برداری کرده در فیلم ارزشی و انقلابی ما دخیل باشد؟" نگاه همراه با تحسین همگان او را در جملاتش استوارتر می کند.

در سالهای بعد او فیلمنامه ی " توجیه" را نوشت ،" استعاذه ، توبه ی نصوح و دو چشم بی سو " را کارگردانی کرد و حوزه ی هنری ، همچون منبع لایزالی از " زر " پشتیبان تجربه اندوزیش بود ، مخملباف اینک نماد یک فیلم ساز انقلابی بود که عقایدش دقیقا همان است که انقلابیون می خواهند ، در فیلم هایش بدها و خوبها کاملا مشخص شده اند ، بد   آن معلم  پولدار سوسیالیست است که بر تخته سیاه جمله ی " بیایید با هم نهال انقلاب سوسیالیستی را بارور کنیم " می نویسد و در خانه اش عرق می خورد و ترانه ی " دو ماهی " گوگوش را نیوش می کند و افتان و خیزان در کنار برکه نوامیس مردم مورد عنایت قرار می دهد!  و خوب هم عموما دهقانان و کارگران فقیرانند که همیشه به دعایند و همیشه قانع و زیر یوغ  قشر فرادست اسیر آمده اند ! عجبا که در این سالها او حتی معنی " سوسیالیست " را نمی داند ! چراکه سوسیالیست ها که در فیلم هایش نقش " بد ها " را بازی می کنند نیز بر همین عقیده اند " پرولتاریا علیه بورژوآ ". در این سالها مخملباف انقلابی ، اسلحه حمل می کند ، خود را " خاکی " می داند تا با دمپایی و موتور سیکلت همه جا حاضر شود و نزدیکیش به طبقه ی فرودست جامعه را فریاد کند.

بزودی مخملباف سری در سرها در می آورد و چنان به تداوم  یکه تازیش ایمان دارد که در راه پیشرفتش حتی نیازی به هنرمندان نیز نمی بیند ! او پی در پی به هنرمندان حمله می کند، "حاضرم به خود نارنجک ببندم و به سراغ بیضایی بروم " و یا " من با مهرجویی در یک اکستریم لانگ شات هم نمی ایستم".

مخملباف اما پس از دو چشم بی سو فقدان دانش سینما را در خود احساس می کند پس به بدترین شیوه ی ممکن تلاش می کند تا سبک های سینمایی را بشناسد، آرشیو فیلمهای حوزه که مظاهر استکبار است در اختیار اوست، پس "سه" روز وقت می گذارد تا "دویست" فیلم مشهور را به صورت دور تند ببیند تا به شیوه ی خودش سینما را بشناسد! او بلافاصله " بایکوت" را می سازد تا دوباره به سوسیالیست ها که یگانه مصداق ذهنش از "بد"هایند بتازد ، این بار اما بارقه هایی از " سینما " در فیلمش هویدا می شود ، او سرمست به اولین دستاورد نسبتا هنری اش می نگرد بی آنکه بداند این اثر حاصل نخستین انکار از گذشته اش است ! چرا که او برای فیلم برداری بایکوت به "زرین دست " پناه پرده است ، کسی که سینما را خوب می داند و بی شک حضورش در یک پروژه ی سینمایی تاثیر شگرفی در حاصل کار خواهد داشت ، اما زرین دست همان است که مخملباف روزی او را " عامل طاغوت و فیلمبردار گوگوش " معرفی کرده بود! این اولین عدول مخملباف از آرمانهایش محسبوب می شد پس او راهی نداشت جز انکار ، " من هرگز چنین جمله ای در باره ی زرین دست نگفته ام " زرین دست از این پس عضو جدایی ناپذیر پروژه های اوست تا هم از سینما برایش بگوید و هم با اعجاز دوربینش به فیلمهای مخملباف رنگ و بویی تازه بخشد.

اینک " دست فروش " متولد می شود که از درخشان ترین آثار سینمایی مخملباف است ، به نظرم در آن سالها خدا خیر دیده ای کتابی از " مارکس" یا " تروتسکی " به او هدیه داده است تا نه تنها سر بی موی سوسیالیست ها را رها کند ، که به عقاید آنها واقف و شاید نزدیک تر شود ! نام فیلم که چنین گمانه ای را ایجاد می کند! گویی دیگر "چشمان بی سویش" آن معلم عرق خور سوسیالیست را نمی بیند.

فیلم در سه اپیزود ساخته می شود و غوغایی به پا می کند ، باز هم تاثیر زرین دست در فیلم خود نمایی می کند و این بار مونتاژ فیلم نیز فرشته ای از غیب است تا فیلم دست فروش را میان بهترین های تاریخ سینما بگنجاند که از محبوب ترین فیلم های من نیز هست.

مخملبافِ سرمست ، بلافاصله در یک سال " بایسیکل ران " و عروسی خوبان " را می سازد تا باز آرمان طبقه ی جان فروش و نان بگیر را فریاد کند و آن را با آرمانهای انقلابی، اسلامی پیوند دهد ، "چه گوآرا " کاراکتر محبوبش است اینک این را خودش در فیلم " گنگ خواب دیده " می گوید ، اما این بار گویی رهنمونهای دوستان سینمادانش را که در دست فروش یاریش کرده بودند نادیده می گیرد !

دوربین روی کاپوت یک " مرسدس بنز " قرار می گیرد تا وسط کادر به آرم آن کمپانی مزین گردد و از پس آرم شعارهایی انقلابی عبور می کنند تا دم دستی ترین سکانس اعتراضی شکل گیرد ! در این روزها او هنوز به طبقه ی محروم وفادار است .

این بار گویی همان خدا خیر دیده ی  مذکور از غیب می رسد و او را با " ماکیاولی " آشنا می کند تا به سیاست و ایدئولوژی واقع بینانه تر بنگرد!

مخملباف گویی از خوابی گران بیدار شده و دیگر نگاه گذشته را به سینما و آرمانهایش ندارد !  او سراسیمه ریش هایش را می تراشد تا در مقابل تعجب و سوال هم کیشانش سینه جلو داده و جمله ی خرده بورژوآ ها را بگوید "ریش را رها کنید ، ریشه ها را دریابید "! گویی از همانجا بار به  شبحه فرنگ می بندد تا در یک سال دو فیلم "نوبت عاشقی" و "شبهای زاینده رود را بسازد" تا نگاه سطحی اش به عشق که "حیا " را هم توامان دارد نمودار شود. سرنوشت این دو فیلم معلوم است " توقیف " ! گویی تیغ سانسور دوستان سابق گردن شخص خودش را نشانه رفته است ، غوغایی به پا می شود ، دگر اندیشان حمایت می کنند ، همینطور اهالی سینما که خود روزی مورد غضب مخملباف بودند توقیف فیلم های او را محکوم می کنند و همه چیز در راستای شهیر تر شدن مخملباف به پیش می رود.

محسن مخملباف دریافته است که حمایت سینماگران ، همانانی که روزی در یک " اکستریم لانگ شات " با مخملباف نمی گنجیدند و اینک فروتنانه از او حمایت کرده اند ، او را به جایگاه استوار تری در عرصه ی سینما رسانده است ، پس با ساختن فیلم " ناصرالدین شاه آکتور سینما " باز به انکار گذشته اش بر می خیزد وآن را بر مبنای فیلمهای " رگبار" بیضایی ، "گاو" مهرجویی و " دختر لر" سپنتا شکل می دهد تا به اینان ثابت کند که "نارنجک بستن" را فراموش کرده و حتی حاضر است در نمای "بسته ی تو شات " با اینان عکس یادگاری بگیرد!

فیلم بسیار خوب است و همه جا نام مخملباف زمزمه می شود. عزت انتظامی شاهکاری دیگر کرده و اتفاقا مجید انتظامی هم موزیک را ساخته ، اعجاز تصویر برداری و مونتاژ هم که فراموش نشدنی است و اینها همه مخملباف را خوشحال ترین کرده.

یک سال بعد هنرپیشه ساخته می شود که آن هم مجموعه ای از بهترین ها را در خود دارد. دیگر اثری از نگاه گذشته ی مخملباف در فیلم دیده نمی شود ، " سرمایه دار عزیز و خوب ! به مشکلی بر خورده که کنار طبقه ی پرولتاریا قرار می گیرد در یک همزیستی همه چیز به خیر خوشی پایان می یابد ، فیلم انصافا خوب است و مهمتر این که در فیلم  از ملقمه ی تفکرات سیاسی اجتماعی مخملباف خبری نیست !

انگار آن " خدا خیر دیده"ی عزیز هر از چند گاهی در زندگی مخملباف پیدایش می شود . این بار او "سلام سینما" را ساخت تا به نوبت خود ادای دینی به سینما کرده باشد ، ابتدا یک آگهی فراخوان در روزنامه ها برای بازیگری و بعد انبوه دوست داران سینما که دراین فیلم نماهایی داشتند ، به نظر او دیگر از دغدغه های سابق فراغت یافته حالا در جایگاه یک فیلم ساز ، روشنفکر نه حتی مدرن که پست مدرن ایستاده است. کم کمک  "گبه"، "نون و گلدون" ،"سکوت"، " سفر قندهار"و " الفبای افغانستان" را ساخت که گویی نقطه ی تحریک جشنواره های بین المملی را یافته بود ، به تصویر کشیدن فقر و رنج انسانها در کشورهای فقیر ، او خوب بلد بود چه بسازد تا مورد توجه قرار گیرد ، مخملباف اینک شهرت را محدود به ایران نمی خواست چرا که سودای خرسها و آهو ها و بقیه ی احشام طلایی را در سر می پروراند. او خیلی زود به آرزویش رسید، گویی شاهیق اقبال در کنار هوش درخور او همه چیز را برای شهرتش مهیا کرده است. او خانواده خود را نیز در این سالها وارد سینما کرد تا سینمایی ترین خانواده ی جهان را شکل دهد ، سمیرا ، علی و حتی حنای هشت ساله فیلم ساختند تا مخملباف ها جهانی تر شوند.

سپس تر محسن مخملباف "سکس و فلسفه " و "فریاد مورچه ها" را می سازد که از دیدگاه نگارنده این سطور بیشتر به کار کارگاهی می ماند تا فیلم هایی که بیش از دو دهه تجربه را یدک بکشد. استفاده و تاکید بر رنگ قرمز در فیلم سکس و فلسفه ، قاب ها و نما های دم دستی ، دیالوگ های بد ، بازی ضعیف و از همه بدتر تفکر پشت فیلم که فریاد می کند کسی براستی عاشق شده ، اما عاشق بخش های مجزایی از چند زن ! و آن را به فلسفه نیز نسبت می دهد ! او سکس و فلسفه را می سازد تا منتقد سینما، " امیر پوریا" در مقاله اش  در باره مخملباف به جای استفاده از واژه "فیلم" از جمله ی " و این فاجعه ی واپسین، سکس و فلسفه" استفاده کند.

سکس و فلسفه را کنار توبه ی نصوح قرار دهید تا ایمان بیاورید مخملباف تغییر نکرده است ! او از " سطح " به "سطح" در گذار است ، چه خوش گفت " یوسف علی میرشکاک"که به غیر از این جمله هرگز وجه مشترکی میان خودم و او نیافته ام " محسن مخملباف از سطحیت سنت به سطحیت مدرنیته رسید"

آن چه این میان ، انتقاد حقیر از شخص مخملباف است ، به انکار او از گذشته اش باز می گردد، همه تغییر می کنند و بی شک تغییر موجب تعالی و پیشرفت بشر است اما تعالی زمانی شکل می گیرد که با اعتراف به گذشته آینده را جبران کنیم ، مخملباف انکار می کند روزی را که محمد رضا هنرمند در حیاط حوزه ی نوپای هنری ، شادمان اورا صدا زد تا بگوید قرار است به کاری که او نوشته و هنرمند کارگردانی کرده است در فستیوالی "مصری" جایزه  بدهند و محمد رضا هنرمند قرار است برای دریافت جایزه به مصر سفر کند و مخملباف ابرو در هم کشیده می گوید " می خواهی بروی فرنگ زن مینی ژوپ ببینی؟" آری او گذشته را انکار می کند تا بتواند در فستیوال " کن " به همه بگوید " اگر من یا اعضای خانواده ام کشته شویم کار حکومت ایران است"! او انکار می کند که روزی اسلحه حمل می کرده و با همان اسلحه و دمپایی و موتورسیکلتش مقابل اجتماعات گروه های مخالف انقلاب حاضر می شده تا حقشان را کف دستشان بگذارد!

قضاوت را به شما می سپارم ، اگرچه بیشتر منابع مثالهایم سینما گرانی هستند که در حوزه هنری با محسن مخملباف هم پیاله بوده اند و سخنانشان را هرگز منتشر نکرده اند اما من وجدان را در نوشته ام لحاظ کرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط آرش | 

زندگی سینماست ...

یک فیلم کوتاه ...

در یک لوکیشن گرد

که میلیاردها پرسوناژ  دارد،

شانس اندکی داری که میان انبوه بازیگرانش دیده شوی،

در سینمای زندگی به صداقت جایزه نمی دهند،

تو محکومی که خوب بازی کنی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:29  توسط آرش | 

پی زیبا دختی دو دو می زد ... چشمان خداوند

لذتِ پدر شدن را ویار کرده بود آخر،

نگاهش گره خورد ،

به هفت اقلیم بکر نگاهت

لبخندی زد ... خداوندِ اینک پدر

و شادمانه ... زهدانِ تو را به عاریه برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:22  توسط آرش | 
 
 
به سلاطین جنگل می مانی
به گاه هم خوابگی ...
پنجه هایت را
عمیق
به کمرگاهم می کشی
تا تمام مادینگان جهان بدانند
تن من
فقط قلمرو توست
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:57  توسط آرش | 

آن سو تر ، پشت کوه ها ... درست وسط دریای دور
تو نشسته ای
شانه و آینه آذینت
سرشار می کنی پرنده را ، به گاه رخ نمایی از بیکرانه ی چشمانت
لبریز می کنی دریا را ، هنگامه ی ستاره شمردنت
سرسپرده می کنی ابدیت را ، به چینی از دامنت
شرم سار می کنی هم آغوشی را ، به عطر تنت
لرزان می کنی زمان را ، به ظرافت راه رفتنت

تو را به جان مهتاب
در رویایم بمان
این بار میان بی انتهای هدایای زاد روزت
بارقه ای از عطر تنت را میان چینی از دامنت بپیچ
من هم رویای هدیه گرفتن دارم آخر

 
........................................................................
 
مردانه
مردها ابله ترین موجوداتند
اینان ، که به ذکور ملقب گشته اند ، پیروزمندانه تاریخ همجنسانشان را مرور می کنند ، بی آنکه حفره ی عمیق زنانه را میان تاریخشان احساس کنند

مرد ها ، ابله ترینانند
به قداره ای راه می بندند
به فریاد ی ، اعلام حضور می کنند
و به زور بازویی ، قلمرو تایین می کنند

و
به گوشه ی چشمی ، از دلبرکی ، خرد و حقیر می شوند

بی شک کم مقدار ترینانند مردان

که خرد شده از زنی دوری می کنند و به اشارتی ، خیزان به میان پاهایش می شتابند

که اپرا گونه ریاست را آواز می کنند و به هنگام حضور زنان به پانتومیم قناعت می کنند

قرار دادن مرد در کنار واژه ی شعور همانقدر غیر واقع است که استفاده ی واژه ی کون در یک قطعه ی ادبی ... ! همانکه اینجا اتفاق افتاد.
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:23  توسط آرش | 
روان پریش شده ام بی شک ...

مرزی پر گهر است آنچه در آن می زیم !

با نیک مردمانی که مقعد عاطفه شکافته اند !

راد مردمانی که در ترافیک و صف مترو با دندان و پا ، محبت خیرات می کنند !

عفیف زنانی که عطر بکارتشان از میان زیر پوش هزاران مرد می تراود !

با سیاست مردانی که به پشوانه ی همین مردم ، تو دهنی می زنند و با مشت دهان استکبار را مورد لطف قرار می دهند ... !

آری پر گهر ترین است این مرز ...بی تردید

این منم که روان پریش شده ام .

" خدای کی شود این روان من ساکن "   ****   " این چنین ساکن روان که منم "

                                                                             " مولانا "

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 17:25  توسط آرش | 

حجم نحيف اژدهاي پير ، آن گاه كه تمام توانش را براي دميدن پس مانده ي آتشدانش به كار مي بست تا شايد قطب يخ زده ي ذهنش راآب كند
انگشتان پينه بسته كاتب ، به گاه قلم فرسايي بر پيكره ي كتيبه ي پوستين چرك و بد بوي سلطنتي ... و چشمان آشفته اش وقتي كه مي خواست حقيقت دروغين تاريخ را قلم بزند
پاهاي لرزان خواجه ي حرم سرا ، به گاه بلوغ بي وقت ذهنش ، درست مقابل سوگلي دربار كه آئين حمام روزانه و سرخابش را به جا مي آورد
صداي لرزان دوتار نوازنده ، كه با دستان لرزان ترش ، سراسيمه كوك سازش را دستكاري مي كند ، تا شايد دليلي غير از دستانش براي صداي لرزان دوتار بيابد
صورت غم اندود مادر بزرگ ، زماني كه تن به همخوابگي متعفن مردش مي سپرد و خم ابرويش را زير آبرويش مدفون مي كرد
مشت گره كرده ي بورژوآي انقلابي ... كه براي دگرگوني قانون ناخوانده فرياد مي كند و نقش مكتب خانه را براي نگارش قانون جديد از خاطر برده است
رقص و غرور ماهي هاي قرمز ، كه فستيوال فراماسيونري شان را در اكواريوم جشن گرفته اند و به جاي امنشان مي نازند
چشمان مصمم يهودا ، هنگامي كه سي پاره ي نقره را براي خريد آخرين بليط باغ عدن خرج مي كرد
بوسه ي وهم انگيز عاشق بر لبان بي نقص معشوق و بوي پيراهنش ... كه ملقمه اي از هزار رقيب است
فكر اميدوار آرمانگرا ، در ملكي كه آرمان هنوز نرخ دیروز را دارد.
روح مغموم ابليس ، به وقت سركشي به پرستندگان بي شمارش كه خداوند پندارش مي كنند
و زبان سرخ پسرك قهوه به دست و سيگار به لب ، كه سر بر باد رفته اش را نويد رستگاري مي دهد


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:7  توسط آرش | 

 

 

" آهای عوضی ؟ اون چیه به خودت آویزون کردی؟ ( اشاره به گردن بند ! ) "

 

این جملات امروز در میدان تجریش ، از دهان " تقدیس " شده ی مردی ملبس به لباس

 

نیروی انتظامی خطاب به پسر جوانی طراوش می شد !

 

 

 

دوباره طرح مبارزه با بد حجابی که این بار مصادیقش از دایره دخترکان فرا تر رفته و

 

پسران را نیز شامل می شود ، این را رئیس پلیس عبوس تهران می گوید .

 

گویی این قاموس لامنقطع ، هرسال باید گریبان مردمانی که میزان دغدغه هایشان به دلیل

 

بی کفایتی پلیس بیش از پارسال است را بگیرد .

 

دوباره ، دسته دسته نیروهای ویژه که مردانی زیور شده به باتومند و یا زنانی که عطر

 

سیر از میان دندانشان صورت سرخاب زده ی دخترکان را می نوازد.

 

مردانی که از سوی خداوندگاری مجهول ، محرم به محارم مایند و همه جای دخترکان را بر

 

انداز می کنند تا خدایی ناکرده پاچین دریده شده ی عفافشان من و شما را ( که همان

 

خداوند مجهول دیدن همان پاچین را برایمان حرام کرده ) دچار انحراف از ارزشها نکند !

 

و زنانی که به استوانه ای سیاه می مانند و بر این انگارند که پرده ی بکارت و پرچم

 

عفتشان را میان سیاه چادرشان فرو خورده اند تا از گزند 30 میلیون مردی که دخترکان

 

سرخاب زده و همسران زیبایشان را فراموش کرده و سودای بوسه از لعل معطر ایشان را

 

در سر می پروند ، در امان باشند !

 

 

 

آنان ( پلیسها ) می گویند : عدم رعایت موازین اسلامی باعث سلب امنیت اجتماعی و فساد

 

اخلاقی می شود !!!

 

عجبا ... اصلی ترین میادینی که این طرح (مباره با بد حجابی ) در آن اجرا می شود ،

 

مراکز اصلی فروش مواد مخدر و محل دزدیده شدن اتومبیل ها و ... است که هیچ کدام

 

امنیت اجتماعی را از کسی سلب نکرده است و تنها سرخاب این دخترکان آتش به جان

 

گرفته است که امنیت از کشور ربوده است !

 

برادر گرام جناب عبدالماک ریگی فقط به فکر حفظ امنیت اجتماعی در مرزهای شرقی است

 

و این دخترکان سفید آب زده ی بی چشم و رو هستند که راه بر هم میهنانمان می بندند و

 

آنان را قتل عام می کنند !

 

 

 

آنان ( پلیسها ) مصادیق بد حجابی را از " متد بی نقص " آیات عظام بر گرفته اند هیچ

 

خللی در ترازوی بی نقصشان نمی بینند !

 

اما آیات عظام بر این باورند که هر پوشش یا رفتاری که منجر به تحریک شود ، مصادیق

 

فحشا و بد حجابی است !

 

اما سوال این است این قانون به واسطه ی آستانه ی تحریک چه کسی نوشته شده است ؟

 

آری ، آیات عظام ، به واسطه ی شلوارک قرمز پسر بچه ها  تا مانتوی تنگ دختران جوان

 

و حتی دماغ کوفته پیر زنان قنداق شده با چادر تحریک می شوند و کسی یارای کنترل ( به

 

قول ایرج میرزا ) عرق النساء شان را ندارد !

 

پس ترازویشان نمونه ی بارز عدل است و اگر محرک حضرات مارا  تحریک نکند ،

 

مردانگی مان در ابهام است !

 

 

گاهی اوقات دلم برای ایران می سوزد ، نه به خاطر حضور اینان در کشورم !

 

بل به خاطر روزی که نام مونث ایران هم  تحریکشان کند !

 

عکس : فارس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:52  توسط آرش | 

پرتاب کن ، با دستان خودت قلوه سنگ هوس هایت و فراموش کن آن گاه را که نگاه کثیف و شهوت بارت، بر اندامش می دوید ، بکوب سنگی را که نامش را عدالت نهادی در دادگاهی که دستان گناه آلودت داوریش می کرد ، بستان جان انسانی که ممکن است از او زاده شده باشی ، تو فریب خوردی ، باور کن تو فریب خوردی ، حرام زاده گویان سنگ را بر فرق سرش فرود آر اما فراموش نکن آنگاه که پدرت آیین هوسبازی را بجا می آورد این زن همسایه اش بود ، به نام اسلام فرود آر ، آری به همان نام که آیین فحشا تو را آموخت تو شکست خوردی ای نسبتا مرد! تو شکست خوردی ! آن زن به ملکوت خواهد رفت اما تو در حسرت یک اکستریم لانگ شات از بهشتت خواهی ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:43  توسط آرش | 
 

پیش در آمد :

تا کنون نقد ها و مقالات فراوانی در باره ی فیلم سینمایی 300 ساخته ی ( زاک اشنایدر ) و بر اساس داستانی ، از ( فرانک میلر ) نگاشته شده است ، اما آن تعداد از این نقد ها که مورد خوانش نگارنده این سطور قرار گرفته ، از دیدگاه حقیر ، کمی عجولانه و غیر موشکافانه به نظر رسید ، لذا به حکم  وظیفه ، قلم به نگاشتن این مطلب نمودم.

 

فیلم سینمایی 300 را از چند منظر می توان مورد نقد و بررسی قرار داد ، از آن جا که این فیلم در شرایط خاص سیاسی کشورمان ( بحران هسته ای ) ساخته و به اکران عمومی در آمده است ، بخش اول را از این منظر بررسی می کنم :

پس از کشمکش های بی حاصل غرب برای عدم دستیابی ایران به فن آوری هسته ای و به واسطه ی بحران پدید آمده از پافشاری ایران در دستیابی به این فن آوری ( فارق از محق بودن ایران یا عدم صلاحیتش برای داشتن چنین فن آوری حساسی ) و از سویی دیگر ، تلاش  غیر متعارف ایران برای ارتقای توان نظامی اش در همه ی زمینه ها به خصوص توان موشکی ، نفوذ ایران در ساختار سیاسی کشور های همسایه و نقش بحث بر انگیز ایران در نا آرامی های خاور میانه ، بخصوص کشور عراق ، غرب تمام گزینه های محتمل را در نظر گرفته است تا پدیده ای به نام ایران را که دیگر به معضلی جهانی بدل شده ، مهار کند .

به خاطر دارم که ماه ها پیش از حمله کشورهای متحد به عراق ، موج عظیمی از تبلیغات در تلویزیونهای سراسر جهان ، عراق را کشوری خطر ناک و خونخوار نمود می داد و اینگونه به افکار عمومی تفهیم می کرد که اگر اینان را به خود وا گذازیم، جهان دیگر روی امنیت را نخواهد دید.

و این گونه بود که افکار عمومی ، رفته رفته برای مواجهه به خبری مبنی بر آغار حمله نظامی علیه عراق آماده می شد.

گزینه ی نظامی علیه ایران ، از سوی غرب اگرچه کمرنگ ، اما متصور است .

تصور من از ساخته شدن فیلم 300 در چنین شرایطی ، همانا آماده سازی افکار عمومی برای وقوع چنین احتمالی است.

 

فیلم 300 به لحاظ سینمایی دچار نقاط ضعف فراوانی است ، اگر چه بخش های تحسین برانگیزی هم به لحاظ سینمایی در فیلم یافت می شود ، اما در مجموع ، نقاط ضعف فراوان فیلم به معدود بخش های زیبای فیلم ،  اجازه ی نمائیدن نمی دهد که به چند مورد آن اشاره می کنم :

کارگردانی فیلم سینمایی 300 بخش بزرگی از ضعف فیلم است که به عقیده ی من ازعدم تجربه ی کارگردان در چنین پروژه هایی حکایت دارد ، دکو پاژ بسیار ضعیف ، عدم وجود میزان سن در تمام فیلم و البته ضعف در باز نویسی فیلم نامه ( فارق از ضد ایرانی بودنش ) که بخشی از آن، زور چپان کردن کلیشه ای ترین صحنه های احساسی ، آن هم در ناموزون ترین حد ممکن در فیلم است ، البته ساختار اسپیشیال افکتیو فیلم بسیار قدرت مند و زیباست  اما به عقیده من مجموعه ضعف ها ی پر شمار فیلم  ارزش هنری فیلم را تا اندازه های بالیوود کاهش داده است .

 

اما فیلم نامه ی 300 بخش اصلی مورد نقد در این فیلم است که از منظر تاریخی اینگونه می توان به نقدش کشید:

حدود 2400 سال پیش خشایارشا (شاه ) هنگام به سلطنت رسیدن با شورش در برخی ممالک تحت امر ایران مواجه شد ، پس تصمیم گرفت این شورش ها را با حداکثر قدرت پاسخ دهد تا دیگر ممالک تحت امر ، هرگز سودای جدایی در سر نپرورند.

یونان، یکی از ممالک شوریده بود که به واقع جدا نشدنش از ایران برای خشایارشا( شاه ) اهمیتی فراوان داشت ، پس تمام نیرویش را برای سرکوب شورش ، به یونان گسیل داشت ، این ارتش در روایات مختلف ، یک میلیون ، دو میلیون ، هشت میلیون و دوازده میلیون نفر عنوان شده است ، اما قدر مسلم آن که این ارتش ، بزرگترین ارتش تاریخ بوده و هست .

ماجرای حقیقی از این قرار است که یونان برای پر رنگ نمودن اندک بخت داشته اش برای پیروزی در این نبرد ، احتیاج به زمانی چند ماهه ، برای بازسازی  و مستحکم نمودن دژهای اسپارت و آتن داشت ، و از آنجا که ارتش ایران ، زودتر از این مجال به مرزهای یونان می رسید ، یونانیان ، گروهی 300 نفره را برای اجاد اختلال در حرکت ایران و یا ایستادگی کوتاه مدت در برابر ارتش ایران گسیل داشتند تا در فرسنکها دور تر از مرزهای یونان ، ارتش ایرانیان را دچار تاخر در حرکتشان سازند ، اما این ایستادگی می باید بیش از دو ماه به طول می انجامید تا دژ های یونان باز سازی شود .

ای